previos pageمالك اشتر - محمد محمدى اشتهاردى‏ رحمه الله علیهnext page


كنيه و لقب مالك اشتر

مالك را از اين رو كه پسرى به نام ابراهيم داشت با كنيه ابو ابراهيم مى‏خواندند.

و نظر به اين كه در يكى از جنگها (جنگ با مرتدين با جنگ يرموك كه بعدا ذكر مى‏شود) به پلكهاى چشمش آسيب رسيد و آن را جابجا و دگرگون نمود، با لقب اشتر خواندند، زيرا عرب به كسى كه از پلكهاى چشمانش دگرگون مى‏شود مى‏گويد شتر عينه.

و گاهى او را با لقب كبش العراق،قوچ عراق مى‏خواندند، اين لقب از اين رو بود، كه قوچ در يك گله گوسفند معمولا جلودار گوسفندها است، مالك جلودار و سردار و پيشتاز خاندان او كه در كوفه مى‏زيستند، داراى افراد برجسته‏اى مانند كميل بود، و صميمانه از او پيروى مى‏كردند.

مالك اشتر در عصر خلافت ابوبكر و عمر

جنگ با ابو مسيكه، نخستين جنگ مالك اشتر

عصر خلافت ابوبكر بود.عده‏اى كه در يمن و يمامه و... در عصر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) مسلمان شده بودند، از اسلام برگشتند و مرتد شدند ، و در مقابل حكومت اسلامى، صف آرايى كردند: ابوبكر از هر سو مسلمانان را فراخواند و آنها را به جنگ مرتدين فرستاد، و آنان را سركوب نمود، يكى از طوايف مرتدين ، طايفه بنو حنيفه بود.

از آنجا كه اسلام در خطر شديد، مدعيان دروغين نبوت و مرتدان بود، ابوبكر از همه مسلمانان جهان آن روز، از جمله از قبيله مذحج استمداد نمود، تا به جنگ دشمنان بروند.

مالك اشتر كه در عصر رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) به اسلام گرويده بود، براى حفظ اسلام و احساس مسووليت كرد و براى جنگ با مرتدين، از اقامتگاه خود بيرون آمد و به سپاه اسلام پيوست. جالب اينكه او در يك جنگ خشن ابومسيكه رهبر مرتدين بنو حنيفه را بر سر اسبش بى هوش كرد، و اين حادثه نخستين رخدادى بود كه از مالك اشتر بروز كرد، و مسلمانان به وجود مسلمان دلاور و دريا دلى چون مالك اشتر پى بردند. جنگ مالك با ابو مسيكه چنين بود:

هنگامى كه سپاه اسلام با سپاه بنو حنيفه در برابر هم قرار گرفتند، مالك اشتر در پيشاپيش سپاه اسلام ، ابو مسيكه را به نزديك طلبيد، ابو مسيكه به پيش او آمد.

مالك گفت: آيا بعد از اقرار به توحيد و اسلام ، مرتد شدى و به سوى كفر باز گشتى؟

ابو مسيكه گفت: اى مالك! از من دست بردار، مسلمان شراب را حرام كرده‏اند: من نمى‏توانم شراب ننوشم.

مالك او را دعوت به جنگ كرد و او اين جنگ را پذيرفت و به هم پريدند و درگيرى شديدى بين آنها رخ داد: نخست با نيزه مى‏جنگيدند: سپس نيزه‏هاى خود را به كنار انداخته و با شمشير به جنگ هم پرداختند، در اين هنگام شمشير ابو مسيكه بر سر مالك خورد. سر مالك شكافته شد و به چشمش آسيب رسيد؛ به طورى كه پلكهايش دگرگون گرديد: از اين رو به او اشتر گفتند

مالك اشتر بر گردن اسبش خم شد و به سوى سپاه اسلام حركت كرد، ياران او وقتى وضع او را ديدند، گريه كردند. مالك به يكى از ياران گفت: انگشت خود را به دهان من بگذار. او چنين كرد. مالك انگشت او را با دندانش فشار داد: آن شخص از شدت درد انگشتش، ناله كرد،مالك به اصحاب خود رو كرد و گفت: بر من باكى نيست، وقتى دندانها سالم باشند، سر نيزه نيز سالم است.

سپس ياران بر شكافت سر او آرد سبوس پاچيدند، و با دستمال بستند، آنگاه مالك به ياران گفت: اسبم را بياوريدپرسيدند: براى چه؟ گفت: براى جنگ با ابو مسيكه. اسبش را آوردند، او سوار بر اسبش شد و همچون تيرى كه از چله كمان بيرون مى‏جهد، به سوى ميدان رفت، و با ابو مسيكه به جنگ ادامه داد. طولى نكشيد كه مالك آنچنان ضربه بر ابو مسيكه زد كه او روى زين اسبش بى هوش شد، و چند روز بى هوشى او طول كشيد، و مالك سالم به پايگاه خود باز گشت.(13)

مالك اشتر در جنگ با روم، و در جنگ يرموك‏

سال 13 هجرت، عصر خلافت ابوبكر بود امپراطورى روم همواره به كار شكنى و تجاوز در مرزها مى‏پرداخت و در انتظار فرصتى بود تا به حكومت اسلامى حمله سراسرى كند.

ابوبكر و سران حكومت، هشدار دادند و همه مسلمانان را به جهاد دعوت كردند.

مالك اشتر در پيشاپيش سپاه يمن خود را به جبهه اسلام رسانيد، و به طور فعال در جنگ با روميان شركت كرد.(14)

يكى ديگر از درگيرى هاى كه بين سپاه اسلام و روم ، رخ داد در سرزمين يرموك ، (فلسطين و كرانه‏هاى رود اردن فعلى ) بود. مالك اشتر در اين جنگ نيز ( كه در عصر خلافت عمر رخ داد) قهرمانانه با دشمن جنگيد.

ارطاه‏بن جهش مى‏گويد:در جنگ يرموك، يكى از جنگجويان از سپاه عظيم روح، خارج شد و فرياد زد:

كيست كه به جنگ من بيايد؟!

مالك اشتر به سوى او رفت و به همديگر ضربت زدند.

هنگامى كه مالك ضربت خود را بر او وارد ساخت، گفت:

اين ضربت را از من كه فرزند قدرت و شهامت هستم، بگير!

جنگجوى رومى در حالى كه از شجاعت مالك، سخت وحشت زده شده بود، جواب داد: خدا امثال تو را در ميان قوم من زياد كند.

در همين جنگ بود كه از ناحيه دشمن به چشم مالك، آسيبى رسيد. به طورى كه پلكهاى چشم او را جابجا و دگرگون كرد. از اين رو به او اشتر گفتند؛ زيرا عرب به كسى كه پلكهاى چشمش چنان شود، اشتر گويند.(15)

مالك اشتر، در ايران، در جنگ قادسيه‏

عصر خلافت عمر بود. در سال 14 هجرت، عمر تصميم بر فتح سرزمين ايران گرفت. سپاه عظيمى تشكيل داد و آن را به فرماندهى سعد و قاص به سوى قادسيه (حدود پنج فرسخى ناحيه غربى كوفه، كه آخرين نقطه سرزمينهاى عرب بود) روانه ساخت.

ولى سعد و قاص در قادسيه دريافت كه سپاه ايران، بسيار عظيم است. نگران شد و ماجرا را در ضمن نامه‏اى براى عمر نوشت و از او كمك خواست. عمر براى ابو عبيده جراح كه با سپاه خود در شام بود، نامه نوشت كه با سپاه خود به سپاه سعد بپيوندد و او را يارى كند.

ابو عبيده با سپاه خود كه در آن، هزار نفر جنگجوى سواركار و دلاور بود، روانه قادسيه شد.

مالك اشتر پيشاپيش سپاه ابو عبيده، به عنوان سواركار ممتاز به سوى قادسيه حركت كرد، آنها با سپاه ايران جنگيدند و پيروز شدند، و سپاه اسلام مدتى به عنوان مرزدار، در قادسيه ماند، و سعد و قاص در انتظار فرمان خليفه بود تا خانه هجرت و اقامتگاه مسلمين را در سرزمين ايران مشخص كند، عمر براى او نامه نوشت:

مكانى را براى اقامتگاه مسلمانان انتخاب كن كه بين آن و مدينه، دريايى وجود نداشته باشد، سعد و قاص پس از رسيدن اين فرمان، به سپاه خود دستور داد، از قادسيه خارج شده و از آنجا حركت نمايند.(16)

به اين ترتيب مى‏بينم، مالك اشتر در آزاد سازى ايران از زير يوغ شاهان ساسانى، و آيين و آتش پرستى، از سرداران سپاه اسلام بود، و اين در راستا شركت فعال داشت. از اين رو، برگردن ما ايرانيان حق بزرگى دارد.

سكونت مالك و خاندانش در كوفه‏

سپاه اسلام از قادسيه حركت كردند، تا به شهر انبار (ده فرسخى غرب بغداد كه به زبان ايرانيان فيروز شاپور نام داشت ) رسيدند؛ ولى بدى آب و هوا و زيادى پشه آنجا باعث شد، كه از آنجا به روستاى كويفه ابن عمر كه در نزديك كوفه بود، منتقل شدند، شرايط نامساعد آب و هواى آنجا را نيز نپسنديدند و سرانجام به كوفه انتقال يافتند، كوفه را از نظر آب و هوا و... مناسب و مساعد يافتند، و در همانجا استقرار يافتند.

به اين ترتيب، مالك اشتر با خاندان خود در ناحيه شرقى مسجد فعلى كوفه، سكونت گزيدند واز آن پس، كوفه وطن مالك اشتر شد.به طورى كه به هر جا سفر مى‏كرد، سرانجام به كوفه باز مى‏گشت.(17)

با توجه به اينكه مالك در سال 14 يا 15، هجرى وارد كوفه شد، و تا آخر عمر آنجا را مركز سكونت خود قرار داد، چنين نتيجه مى‏گيريم كه او حدود 24 سال در كوفه بوده است.

و اين نيز امتيازات مالك است كه براى حفظ اسلام و مرز دارى از حريم آن، از وطن و زادگاه خود هجرت كرد و با هجرت و جهاد خود، به يارى اسلام همت نمود و در اين راه، جان نثارى و ايثارگرى كرد.

(پايان بخش اول)

بخش دوم: مالك اشتر در عصر خلافت عثمان‏

بروز بى عدالتى‏ها و تباهى‏ها در حكومت عثمان‏

عثمان پس از فوت عمر، در روز چهارم محرم سال 24، هجرت به خلافت رسيد، و خلافت او حدود دوازده سال طول كشيد، و سرانجام در اواخر سال 35، روز چهارشنبه بعد از عصر، به دست مسلمين، در خانه‏اش در مدينه كشته شد.(18)

در عصر حكومت عثمان، بدعتها و بى عدالتى‏ها و تباهى‏هاى فراوانى رخ داد، مانند، حيف و ميل بيت‏المال، تبعيض، گماردن خويشان فاسق خود بر پستهاى حساس كشور، تبعيد اصحاب بزرگوار تبعيد شدگان رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم)، تبديل حكومت عدل اسلامى به امپراطورى ننگين و طاغوتى و... ( كه بعضى از آنها در ضمن مطالب آيند ذكر مى‏شود.) (19)

همين امور، باعث تحريك و نارضايتى شديد و شورش اصحاب رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) و مسلمانان آزاده بر ضد حكومت او شد، و سرانجام او را با شديدترين برخوردها كشتند.

براى اينكه چگونگى مبارزات مالك اشتر و نقش او را در پيشبرد اهداف اسلامى در يابيم، به مطالب زير توجه كنيد:

نفرين مالك اشتر بر عثمان در كنار قبر ابوذر

يكى از ستمهاى عثمان اين بود كه ابوذر غفارى، يار راستين رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) بر جرم حق گويى، به ربذهتبعيد كرد و او تنها در بيابان ربذه، غريبانه و مظلومانه به شهادت رسيد.

در سال 32 هجرت (نهمين سال خلافت عثمان) بكرين عبداللَّه ، علقمه ابن قيس و... كه يك كاروانى را تشكيل مى‏دادند، به سوى مكه براى انجام مراسم عمره، حج، حركت كردند. در آن وقت مسير راه مكه، در كنار ربذه قرار داست.

همسر ابوذر ( و به نقل از ديگر دختر ابوذر ) مى‏گويد:

هنگامى كه در ربذه آثار مرگ در چهره ابوذر آشكار شد، گريه كردم: پرسيد: چرا گريه مى‏كنى؟ گفتم: چگونه گريه نكنم، كه در اين بيابان كفنى ندارم كه تو را با آن، كفن كنم

ابوذر گفت:

گريه نكن، هنگامى كه از دنيا رفتم، كنار جاده بنشين، جمعيتى از راه مى‏رسند و مرا دفن مى‏كنند.

روزى در جنگ تبوك ) من با جماعتى در محضر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) بودم، به ما رو كرد و فرمود: يكى از شما در بيابان از دنيا مى‏رود، و گروهى از مومنان كنار جنازه او حاضر مى‏شوند. همه كسانى كه آن روز در محضر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) بودند، در غير از بيابان از دنيا رفته‏اند و غير از من كسى نمانده، پس آن شخصى كه در بيابان از دنيا مى‏رود، و جمعى از مومنين كنار جنازه مى‏آيند، من هستم.

ابوذر از دنيا رفت، همسر (يا دخترش )، روى او را پوشانيد، و كنار جاده آمد. ناگاه كاروانى را كه از عراق مى‏آمدند، ديد، خود را به آنها رسانيد و گفت: اين اشاره به جنازه ابوذر) يار با وفاى پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) است كه از دنيا رفته است.

كاروانيان از مركبها پياده شدند و كنار جنازه ابوذر نماز خواندند و او را به خاك سپردند.

مطابق بعضى از روايات، عبداللَّه بن مسعود بر جنازه ابوذر نماز خواند ، و مطابق بعضى ديگر، مالك اشتر بر جنازه او نماز خواند و ديگران اقتدا كردند: نيز روايت شده:

مالك اشتر، كفن گران قيمتى به همراه داشت، با آن كفن، پيكر مطهر ابوذر را تفكين نمود.

پس از آنكه جنازه ابوذر را به خاك سپردند مالك اشتر در كنار قبر ابوذر، متوجه خدا شد، و چنين دعا و نفرين كرد:

خدايا! اين ابوذر يار رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) ، بنده تو در ميان بندگان است، و در راه تو با مشركان جهاد كرد.

لم يغير ولم يبدل، لكنه راى منكرا فعيره بلسانه و قلبه حتى جفى و نقى و حرم و احتقر، ثم مات غريبا.

او چيزى از دين را تغيير نداد و جابجا نكرد، وقتى خلافت و زشتى، (در دستگاه عثمان) ديد، با زبان و قلبش اعتراض كرد. از اين رو به او ظلم كردند و او را از وطن دور ساختند، و محروم نمودند و كوچك شمردند، سپس غريبانه از دنيا رفت.

آنگاه مالك اشتر چنين دعا و نفرين كرد:

اللهم فاقصم من حرمه و نفاه عن مهاجره و حرم رسول‏اللَّه.

خدايا! آن كس ( عثمان ) را كه ابوذر را محروم ساخت، و او را از هجرتگاهش و از حرم رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) تبعيد نمود، منكوب و هلاك گردان.(20)

به اين ترتيب، در آن وقت كه مردم از ترس حكومت عثمان، دم فرو بسته بودند، و اكثريت در خفقان سخت بودند، فرياد مالك به نفرين بر ضد عثمان بلند بود و همان راه ابوذر را مى‏پيمود.

اعتراض شديد مالك و همراهان، به فرماندار كوفه‏

هنگامى كه عثمان بر مسند خلافت تكيه زد، يكى از كارهايش اين بود كه عمان و حكامى را كه از طرف عمر در استانها و شهرها نصب شده بودند، از حكمرانى بركنار كرد و به جاى آنها خويشان خود را از بنى اميه و...را گماشت مثلا معاويه را استاندار شام كرد: عبداللَّه بن عامر پسر دايى خود را استاندار بصره نمود، عبداللَّه بن سعد، برادر رضاعى خود را سرپرست ماليات و وزير جنگ مصر كرد، و وليدبن عقبه برادر مادرى خود (21)، را حاكم و فرماندار كوفه نمود.

وليد شخصى بود كه اگر او را جرثومه فسادبناميم، گزاف نگفته‏ايم او علنا شراب مى‏خورد، حتى در نماز جماعت صبح، كه نماز جماعت مردم بود، بر اثر مستى، نماز صبح را چهار ركعت خواند و بعد از نماز گفت: اگر بخواهيد، بيشتر بخوانم! و اموال بيت را در راه تباهى‏هاى خود، حيف و ميل مى‏كرد.

وليد از زبان رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) ، به عنوان فاسقمعرفى شده بود، و پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) فرموده بود كه او اهل جهنم است.


previos pagenext page