![]() | مالك اشتر - محمد محمدى اشتهاردى رحمه الله علیه | ![]() |
مالك اشتر همچنان در پيشاپيش سپاه، با دشمن مىجنگيد، و نشانههاى پيروزى سپاه عراق، از هر نظر روشن بود.
در اين فرصت و موقعيت حساس، گروه خوارج به على (عليه السلام) گفتند: براى مالك اشتر پيام بفرست، كه از جنگ دست بردارد، و به نزد ما باز گردد.
ابراهيم پسر مالك اشتر مىگويد: آن حضرت ناگزير به به يزيدبن هانى فرمود: مالك اشتر برو و بگو نزد من بازگردد.
ابن هانى نزد مالك اشتر آمد و پيام على (عليه السلام) را به او ابلاغ كرد.
مالك اشتر به ابن هانى گفت: از جانب من به امير مومنان (عليه السلام) عرض كن، اكنون در موقعيت حساس هستيم و اميد پيروزى دارم. اكنون هنگام رها كردن جبهه نيست.
ابن هانى جواب مالك اشتر را به حضرت على (عليه السلام) رسانيد؛ ولى خوارج همچنان با فشار و اصرار به على (عليه السلام) گفتند: پيام بده مالك اشتر باز گردد، وگرنه تو را از رهبرى، عزل مىكنيم!
امام على (عليه السلام) ابن هانى را نزد مالك فرستاد و فرمود: به او بگو نزد من بيايد، كه فتنهاى رخ داده.
ابن هانى نزد مالك رفت و پيام على (عليه السلام) را به او ابلاغ كرد. مالك گفت: آيا به خاطر بر سر نيزه نهادن قرآنها، فتنه رخ داده؟
ابن هانى: آرى.
مالك اشتر: اى ابن هانى! واى بر تو! آيا تفوق سپاه ما را نمىبينى؟ آيا شكست و تارومار شدن سپاه دشمن را نمىنگرى؟ آيا در چنين وقتى، جبهه را رها سازم؟
ابن هانى: آيا دوست دارى كه تو در اينجا پيروز گردى؛ ولى اميرمومنان على (عليه السلام) در خطر قرار بگيرد....؟
تعدادى زيادى از سپاهيان به سوى او شمشير بكشند؟
مالك اشتر: سبحان اللَّه! نه به خدا سوگند، چنين چيزى را دوست ندارم.
آنگاه مالك اشتر جبهه را رها كرد و به محضر على (عليه السلام) آمد، و در آنجا بر سر خوارج فرياد كشيد و چنين گفت:
اى آدمهاى ذليل و زبون! واى سست عنصرهاى بى صفت! اكنون كه بر دشمن تفوق داريد، و دشمن تصور مىكند كه شما بر آنها پيروز مىگرديد، قرآنها را بر سر نيزهها بالا برده و شما را به قرآن و مخالف سنت است! جواب مثبت به دعوت دشمن ندهيد. به من مهلت دهيد. من احساس پيروزى مىكنم.
خوارج: ما به تو مهلت نمىدهيم.
مالك اشتر: به اندازه يكبار دويدن اسب به من مهلت دهيد. من اميد پيروزى دارم.
خوارج: ما اگر به تو مهلت دهيم، در گناه تو شريك خواهيم شد. چنين كارى نخواهيم كرد.
مالك اشتر هرچه نصيحت و اصرار كرد، در آن كوردلان اثر نكرد. درگيرى لفظى شديد شد، و به همديگر ناسزا گفتند و با تازيانه به صورت اسبهاى همديگر مىزدند.
امير مومنان على (عليه السلام) بر سر آنها فرياد كشيد كه خوددارى كنيد! مالك اشتر عرض كرد: اى اميرمومنان! هرگاه حملههاى پى در پى ما بر دشمن ادامه يابد، دشمن از پاى در مىآيد.
خوارج پيش خود فرياد زدند: اميرمومنان على (عليه السلام) به حكم قرآن راضى شده است.
مالك اشتر كه تسليم فرمان على (عليه السلام) بود، با كمال تواضع گفت: اگر اميرمومنان (عليه السلام) دعوت به داورى قرآن را پذيرفته، من هم به آنچه كه آن حضرت راضى است، خشنودم.(97)
ابن ابى الحديد دانشمند معتزلى مىنويسد: مالك اشتر هنگامى كه نزد امير مومنان على (عليه السلام) آمد، ديد اصحابش او را در صورت عدم قبول نيرنگ داورى قرآن، بين دو راه قرار دادهاند: يا او را بكشند و يا او را به معاويه تسليم نمايند....
مالك وقتى آنها را ديد، به آنها گفت: واى بر شما! آيا بعد از پيروزى، پراكندگى و بيچارگى به شما رو آورده است! اى احمقها و اى بى خردها! هلاكت باد بر شما.(98)
هنگامى كه ماجراى ننگين حكمين، بر اثر فشار خوارج رخ داد و ابو موسى اشعرى فريب عمر و عاص را خورد، و معاويه به عنوان خليفه معرفى گرديد، اشعث بن قيس (رييس خوارج) ماجراى حكمين را كه صورت جلسه شده بود و در كاغذى ثبت شده بود، نزد مالك اشتر آورد و اصرار كرد كه آن را امضاء كن.
مالك گفت: من هرگز پاى اين نوشته و به اصطلاح صلحنامه را امضاء نمىكنم. من در عقيده خود استوار هستم و به حقانيت خود و ضلالت دشمنان يقين دارم، و با شمشير من خونهايى از دشمنان ريخته شده كه تو بهتر از آنها نيستى، و خون تو محترمتر از خون آنها نمىباشد.
ولى باز مالك اشتر كه خشنودى على (عليه السلام) را بر همه چيز مقدم مىداشت، در پايان گفت:
لكن رضيت بما صنع على اميرالمومنين، و دخلت فيما دخل فيه، و خرجت مما خرج منه، فانه لايدخل الا فى هدى وصواب:
ولى من به آنچه كه اميرمومنان على (عليه السلام) انجام دهد، راضى هستم، و در همان راهى كه على (عليه السلام) وارد گردد، وارد مىشوم، و از همان راهى كه آن حضرت خارج خواهم شد؛ زيرا او در كارى وارد نشود، مگر اينكه آن كار قطعا بر اساس هدايت و راستى و درستى است.(99)
روايت شده: شخصى به على (عليه السلام) عرض كرد: مالك اشتر، صحيفه صلحنامه را امضاء نمىكند، و نظرش ادامه جنگ است. (بنابراين تحت او امر شما نيست.)
حضرت على (عليه السلام) در پاسخ فرمود: همانا مالك اشتر، همان را كه من راضى شوم، راضى خواهد شد.... اما اينكه مىگويى او از تحت امر من خارج شده، چنين نيست. من او را اين گونه نمىشناسم. آنگاه حضرت على (عليه السلام) در شان مالك اشتر، اين جمله معروف را فرمود:
وليت فيكم اثنان، بل ليت فيكم مثله واحد، يرى فى عدوى مثل رايه:
اى كاش! در ميان شما دو نفر مانند او بود؛ بلكه اى كاش در ميان شما يك نفر مثل او بود كه در مورد دشمنانم مانند نظريه او را داشت.(100)
مومنان راستين هميشه داراى دو خصلت تولى (دوستى با دوستان خدا) و تبرى (دشمنى با دشمنان خدا) هستند. مالك اشتر در تمام فراز و نشيبهاى جنگ صفين و قبل و بعد آن، پيوند استوار دوستى خود با على (عليه السلام) را كاملا رعايت كرد، و تسليم فرمان او بود، و در فكر و اراده و عمل، جز راه او، به راه ديگرى نرفت. نسبت به دشمنان او نيز دشمن سرسخت بود. از همان آغاز با عثمان و عثمانيان مخالفت كرد، و سپس با بيعت شكنان و آتش افروزان جنگ جمل دشمنى نمود و بعد با معاويه و هوادارانش و بعد با اصحاب ديروز على (عليه السلام) كه امروز به عنوان خوارج دسته جدا كردند. او همواره مىگفت: راه على (عليه السلام) راه صواب و هدايت است، و راه دشمنان او راه انحراف و ضلالت. بر همين اساس تصميم مىگرفت و عمل مىكرد.
تبرى او، به آنجا رسيد كه مانند تيغى در چشم معاويه هميشه با تصوير مالك اشتر و خارى در گلوى او بود، و معاويه هميشه با تصور مالك اشتر، غمگين مىشد، و حتى دستور داده بود مالك اشتر را در كنار نام امام على (عليه السلام) و حسن و حسين (عليه السلام) در خطبههاى نماز جمعه و در قنوت نمازهاى لعن كننده؟!
به خاطر آنكه حمايتهاى قهرمانانه و بى دريغ او از حضرت على (عليه السلام) ، اعصاب معاويه را خرد كرد و جگرش را كباب نمود، و دل را خون،كرد ، اين است معنى تولى و تبرى،!...
(پايان بخش سوم)
مالك اشتر همچون استادش امير مومنان على (عليه السلام) جامع اضداد، بود در عين اينكه شجاع و نترس بود، نسبت به زير دستان قلبى رئوف و مهربان داشت، و در عين آنكه قدرتمند و صاحب راى بود، با خويشتن دارى و تحمل، تسليم راى امير مومنان على (عليه السلام) بود، نيتى خالص، و ارادهاى پرتوان، و قلبى ثابت، و عزمى خللناپذير داشت، عارفى تيزبين، اديبى هوشمند سخنورى توانا، جنگجويى پر تجربه، سياستمدارى بلند نظرت مديرى وارسته و عارفى خوش اخلاق بود، در همه شوون زندگى در جايگاه رفعيى از ايمان و معرفت و اخلاق نيك قرار داشت، از اين رو او نه تنها در شجاعت، بلكه در همه ابعاد انسانى قهرمان قهرمانان بود، دوست دشمن به عظمت روح جوانمردى او اعتراف داشتند.
در اينجا براى آگاهى بيشتر به ابعاد شخصيت مالك اشتر، كافى است كه به اين سخن امير مومنان على (عليه السلام) توجه عميق كنيم، آنجا كه فرمود:
رحم اللَّه مالكا فلقد كان الاشتر لى كما كنت لرسول اللَّه.
خداوند مالك اشتر را رحمت كند. او براى من همان گونه بود كه من براى رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) بودم. (101)
اگر در شان مالك اشتر هيچ سخنى جز اين سخن نبود، كافى بود كه اوج عظمت مالك اشتر را نشان بدهد.
اينك در اينجا به ذكر چند نمونه از كمالات مالك اشتر مىپردازيم:
ابن ابى الحديد، دانشمند معروف اهل تسنن، مالك اشتر را چنين توصيف مىكند:
او مردى جنگجو، بخشنده ، بلند مقام، بردبار، سخنور، و شاعر بود، و شدت را با نرمى مىآميخت.
به هنگام اظهار قدرت، قدر نشان مىداد، و به هنگام مدارا، مدارا مىكرد.
او نگهبان، پاسدار، شجاع، رييس، از بزرگان شيعه و شخصيتهاى برجسته به حساب مىآمد، و پيوند والا و شديد و خللناپذير با امير مومنان على (عليه السلام) داشت.
للَّه او قامت عن الاشتر ، لو ان انسانا يقسيم ان اللَّه تعالى؛ ما خلق فى العرب ولا فى العجم اشجع منه الا استاد على بن ابيطالب لما خشيت عليه الاتم.
خدايا به مادرش پاداش دهد، كه مالك اشتر را به دنيا آورد اگر كسى سوكند ياد كند كه خداوند در عرب و عجم، قهرمانى دليرتر از مالك اشتر، جز استادش على بن ابيطالب (عليه السلام) نيافريده است، من او را در اين سوگند، گناهكار، و گزاف گو نمىدانم.(102)
محمد بن ابوبكر يار مخلص و شجاع حضرت على (عليه السلام) از جانب آن حضرت استاندار مصر بود، ولى شرايط مصر به گونهاى بود كه براى نگهدارى و كنترل آن نياز به وجود شخصى مانند مالك اشتر داشت، از اين رو، حضرت على (عليه السلام) محمد بن ابوبكر را عزل كرد و مالك اشتر را براى استاندارى مصر نصب نمود. (ولى مالك در مسير راه توسط ماموران نفوذى معاويه به شهادت رسيد.)
حضرت على (عليه السلام) ( پس از خبر شهادت مالك اشتر)
نامهاى براى محمد بن ابوبكر نوشت، در بخشى از آن نامه، مالك اشتر را چنين معرفى كرد:
اين مردى را كه در والى مصر نمودم، داراى اين ويژگيها بود:
كان رجلا لنا ناصحا، وعلى عدونا شديدا، ناقما، فرحمه اللَّه فلقد استكمل ايامه ولاقى حمامه و نحن عنه راضون اولاه للَّه رضوانه و ضاعف الثواب له....
مالك اشتر ناصح و خيرخواه ما بود.
او نسبت به دشمنان ما، سختگير و در هم كوبنده بود.
خدا تو را رحمت كند كه ايام زندگى را به پايان برد و با مرگ ملاقات كرد در حالى كه ما از او راضى و خشنود هستيم!
خداوند نعمت خشنوديش را بر او ارزانى دارد و چندان برابر پاداشش به او بيفزايد.(103)
در جنگ صفين، يكى از سرداران سپاه معاويه شخصى به نام اصبغ بن ضرار در يكى از درگيرىهاى شديد، مالك اشتر در ركاب امام على (عليه السلام) با دشمن مىجنگيد.
حضرت على (عليه السلام) به مالك فرياد زد تا به جنگ اصبغ برود. مالك اشتر به سوى اصبغ حمله كرد، ولى اصبغ نتوانست در برابر مالك مقاومت كند و به اسارت مالك درآمد. مالك دستهاى او را محكم بست و به اردوگاه خود آورد.
آن روز پايان يافت و شب فرا رسيدن، آن اسير بسيار ناراحت بود؛ چرا كه فكر مىكرد فرداى آن شب، روز اعدام اوست.
او آن شب، سوز دل خود را در اشعارى بيان كرد و آن اشعار را بلند خواند، به طورى كه مالك اشتر آن اشعار را از او شنيد.