![]() | مالك اشتر - محمد محمدى اشتهاردى رحمه الله علیه | ![]() |
او در آن اشعار گفته بود: اى شب تا ابد و تا قيامت، شب باش! اى كاش اين شب، روز نمىشد؛ زيرا از اينكه فردا اعدام كنند، ترس و وحشت دارم....
مالك اشتر نسبت به اينكه نسبت به دشمن، سختگير بود، در اينجا نسبت با آن اسير بزرگوارى كرد و دلش به حال او سوخت. ( اين است كه گفتم مالك: مانند مولايش على (عليه السلام) جامع اضداد بود.)
آن شب به پايان رسيد، صبح مالك اشتر، آن اسير را نزد مومنان على (عليه السلام) آورد و عرض كرد: اين شخص سپاهيان مسلح معاويه است، او را ديروز اسير كردم. امشب در نزد ما بود و اشعارى اثر بخش خواند. اكنون او را به اينجا آوردم. اگر راى شما كشتن اين شخص است، او را بكش ولى اگر بخشيدن اين شخص راه دارد، او را به ما ببخش.
حضرت على (عليه السلام) فرمود: اى مالك! او را به تو بخشيدم. هرگاه در جنگ با اهل اسير گرفتى، او را نكش، چرا كه اسير اهل قبله (مسلمان) كشته نمىشود.
مالك اشتر، اصبغ را به خانه خود برد و آزاد كرد.(104)
مقام تبرى مالك اشتر نسبت به معاويه به قدرى شديد بود كه وجود او، عرصه را براى معاويه تنگ كرد، و او همچون خارى در چشمان معاويه بود، و نزديك بود كه معاويه از غصه او دق كند.
براى دريافت اين حقيقت، به يكى از اشعار مالك اشتر دقت كنيد:
بقيت و فرى و انحرفت عن العلى
ولقيت اضيافى بوجه عبوس
ان لم اشن على ابن هند غاره
لو تخل يوما من نهاب نفوس
خيلا كامثل السعالى شزبا
تغدوا ببيض فى الكريهه شوس
حمى الحديد عليهم فكانه
و مضان برق او شعاع شموس
ثروت اندوزى كنم ( و به من نسبت خلق بدهند)
و از مقام بلند انسانى به دور باشيم، و با مهمانان خودم با چهره درهم گرفته ملاقات كنم (به من نسبت دهند كه مهمان نواز نيستم.
اگر با شدت و خشونت از هر سو بر فرزند هند معاويه وارد نگردم، و او را به باد غارت نگيرم، و در كشتن او و هوادارانش، يك روز فرو گذار نمايم.
با آن گروه سواران خود همانند غولهاى سبك و تيز روى هستند و همواره توسط شمشيرهاى بلند با شدت و استوارى هماورد مىطلبند.
و حامل آهنهاى شعلهورى هستند. كه داراى درخشش برق يا شعاع خورشيد مىباشند.(105)
معاويه آنچنان از ناحيه مالك اشتر سركوفته و عصبى شده بود، كه در شام مجلس مجلس دعا برگذار نموده بود، تا مردم دعا كنند و براى نابودى مالك اشتر، به درگاه خدا استغاثه نمايند.(106)
مالك اشتر و عمار ياسر، با هم دوست صميمى و هم خط و هم فكر بودند، و هر دو در سطح بالايى از اراده نيرومند، و دشمن شناسى، و نبرد با دشمن بودند.
عمار ياسر، در جنگ صفين به شهادت رسيد. شهادت او همان گونه كه داغى جانكاه بر دل على (عليه السلام) نهاد، داغى پرسوز بر دل مالك اشتر نهاد. شهادت عمار نه تنها روحيه مالك را تضعيف نكرد، بلكه قوت آن را چندان برابر نمود. پس از شهادت عمار، شدت خشم و حملههاى مالك در مرحله جديدى قرار گرفت، و تندتر و پرتوانتر از قبل گرديد. به طورى كه طعم تلخ شكست و عقب نشينى را در كام معاويه و هوادارانش نهاد، و او با اين شدت عمل، انتقام خون جوشان دوستش، عمار را از دشمن گرفت و به راستى كه روح پر فتوح عمار را شاد كرد.(107)
روزى مالك اشتر در بازار كوفه عبور مىكرد. يكى از بازاريان او را نشناخت. به خيال اين كه يك دهاتى فقيرى عبور مىكند، مقدارى ته مانده سبزى را به سوى او پرتاب كرد، و از تلخ كارى خود خنديد.
مالك بى آن كه سخنى بگويد، از آنجا گذشت. مردى به آن بازارى گفت:
آيا اين شخصى را كه مسخره كردى نشناختى؟
او گفت: نه، به گمانم يك ره گذره فقير عادى بود.
آن مرد گفت: او مالك اشتر، سردار بزرگ سپاه على (عليه السلام) بود!
بازارى با شنيدن اين سخن، ترسان و لرزان شد و با شتاب به دنبال مالك به راه افتاد، تا به حضور او برسد و عذر خواهى كند. ديد مالك به مسجد رفت، و مشغول نماز شد. صبر كرد، پس از نماز به دست و پاى مالك افتاد و بوسيد و عذر خواهى كرد، كه من تو را نشناختم و بىادبى كردم، مرا ببخش!
مالك به او گفت: سوگند به خدا به مسجد نيامدم مگر اين كه براى تو طلب آمرزش كنم، تا خدا تو را ببخشد و خلاف تو را اصلاح كند.(108)
مدتى پس از شهادت مالك اشتر، سپاه معاويه به شهر انبار يورش نموده و به قتل و غارت پرداختند، و زنهايى را سير نمودند. اين خبر به امير مومنان على (عليه السلام) رسيد. مردم را جمع كرده و براى آنها سخنرانى كرد و آنها را به جنگ با سپاه معاويه دعوت نمود.
مردم عراق بر اثر سستى و ضعف، نه تنها پاسخ مثبت ندادند؛ بلكه حرفهاى ناموزون زدند. در اين هنگام جاى خالى مالك اشتر كاملا احساس مىشد، يكى از كوفيان با صداى بلند گفت:
استبان فقد الاشتر على العراق، ان لوكان حيا لقل اللغط و لعيم كل امرء ما يقول.
جالى خالى مالك اشتر، بر مردم عراق آشكار شد.
همانا اگر زنده بود گفتار سست و نابجاكم مىشد و هر شخصى مراقب سخنش بود كه چه مىگويد؟
(واضح است كه اين سخن بيانگر نفوز اجتماعى مالك اشتر در ميان مردم، و ترس و واهمه مردم از اوست؛
ولى افسوس كه مردم عراق ، حضرت على (عليه السلام) را كه از هر جهت استاد مالك اشتر بود، و خود مالك را به اين موضوع اقرار داشت، فراموش كردند و سخن از مالك اشتر به ميان آوردند).
حضرت على (عليه السلام) خطاب به جمعيت كرد و فرمود:
هبلتكم الهوابل لانا اوجب عليكم حقا من الاشتر، و هل الاشتر عليكم من الحق الا حق المسلم؟
زنان بچه مرده بر شمت گريه كنند! حق من بر حق مالك اشتر بر شما لازمتر است. آيا حق مالك اشتر بر شما جز حق مسلمانان ديگر است.!؟
(ولى من حق امامت بر شما دارم.)(109)
از مالك اشتر، دهها خطبه و صدها بيت شعر و رجز در كتب تاريخ و حديث به يادگار مانده و بيانگر آن است كه او سخنورى توانا، و اديبى آگاه، و هنرمندى پر احساس ، سرشار از ذوق و استعداد بوده است و عمق مطالب او در سطحى است كه مىتوان او را به عنوان علامهاى از علامههاى تاريخ برشمرد.
در اين كتاب، نمونههايى از اشعار و سخنرانىهاى او خاطرنشان شد، به اميد آنكه دروانديشان حق نگر در اين راستا نيز از كلاس مالك اشتر بهرمند گردند.
مكر نه اين است كه حضرت على (عليه السلام) او را تشبيه به كوه بلندى كرد كه سواران را ياراى حركت به سوى قله آن نيست و پرندگان را توان پريدن بر فراز آن نمىباشد.(110)
چو بشنوى سخن اهل دل مگو كه خطا است
سخن ناشناس نا اى جان من خطا اينجاست
علامه سيد محسن امين، سخنى از يكى از دانشمندان اهل تسنن به نام استاد احمدى جندى در شان مالك اشتر نقل مىكند كه در اينجا مىآوريم:
مالك اشتر يكى از شخصيتهاى فرزانه تاريخ اسلامى، و از قهرمانان مبارز جنگ است كه خصلت قهرمانى را در سطح عالى خود جمع كرده، و به طور كامل از ارزشهايى مانند: شجاعت، فصاحت، بلاغت، سخاوت، ادب و انديشه بلند برخوردار است. در عين حال، تاريخ نسبت به او رعايت انصاف نكرده، و خصال بزرگ و بى شمار او را، تبيين ننموده است... ما نمىخواهيم در اين مورد، با كلمات بازى كنيم؛ بلكه مىخواهيم با اين واژهها، معانى بلند زندگى درخشان مالك اشتر را بازگو نماييم، در شان قهرمانى كه همه اركان و قواعد كمال و پيروزى و ارزشها را در زندگى خود استوار ساخته، و همه خطوط طلايى وزانت و عظمت انسانى در زندگى او ترسيم گشته است، تا به آنجا رسيده كه به عنوان انسان نمونه، و مثال عالى يك انسان كامل، بر تارك جهان مىدرخشد. . (111)
استان مصر (در آن عصر) از استانهاى پرجمعيت، با سابقه، پر محصول و داراى ماليات بسيار بود، و با آن وسعت و عمقى كه داشت، براى خود يك كشورى پهناور بود، و اداره آن به يك سياستمدار قوى نياز داشت.
محمد بن ابى بكر با آن همه اخلاص و تقوا و سابقه خوبى كه در محضر على (عليه السلام) داشت، داراى چنين سياستى نبود. امام على (عليه السلام) براى اداره استان مصر، مالك اشتر را برگزيد، و اين انتخاب بيانگر شايستگى و كفايت سياسى و دينى مالك در سطح عالى است.
تحليل گران تاريخ مىگويند: معاويه در هيچ مورد، مانند اين مورد (شنيدن خبر نصب مالك اشتر به عنوان استاندار مصر) ناراحت نشد. معاويه به خوبى مالك را مىشناخت و مىدانست كه سياستمدارى قوى به سوى مصر مىرود، كه با سرپنجه سياست و تدبيرش، مصر را آرام مىكند، و محصول و مخازن مصر را در اختيار حكومت على (عليه السلام) قرار مىدهد. اگر مصر نبود، معاويه هرگز نمىتوانست بودجه كشورش را تامين كند. اين بود كه معاويه در مشورت با يارانش همچون عمر و عاص و.... چنين نتيجه گرفت كه مالك را توسط ماموران نفوذى مسموم كند، و با ناجوانمردانهترين و كثيفترين نيرنگ، جوانمردترين و پاكترين فرد را از سر راه خود بردارد.
امام صادق (عليه السلام) فرمود: هنگامى كه حضرت قائم (عج) قيام و ظهور كند، در پشت كوفه (نجف اشرف) بيست و هفت مرد ظاهر شده و به او مىپيوندند. پانزده نفر آنها از قوم حضرت موسى (عليه السلام) هستند، كه در راه هدايت گام بر مىدارند، و در محور حق مىگردند و هفت نفر آنها، اصحاب كهف هستند و بقيه (5نفر ديگر) عبارتند از: يوشع بن نون (وصى عيسى)، سلمان، ابودجانه انصارى، مقداد و مالك اشتر، و در پايان فرمود:
فيكونون بين يديه انصاراً و حكاماً:
اين بيست و هفت نفر، در پيشگاه حضرت قائم، به عنوان ياران و فرمانروايان آن حضرت مىباشند.
اين حديث، هم بيانگر عظمت مالك اشتر است، كه در عالم برزخ با افراد برجسته، به دنيا مراجعت كرده، و به امام قائم (عج) مىپيوندد و از سرداران سپاه آن حضرت مىشود، و هم درس ديگرى به ما مىآموزد و آن اينكه؛ منتظران و ياران حضرت ولى عصر (عج) بايد چگونه افرادى باشند، و اگر كسى خواسته باشد در اين وادى گام بگذارد، بايد از نظر فكر و اراده، شخصيتهايى مانند سلمان و مقداد و مالك اشتر را الگوى خود سازد.
بنابراين مالك اشتر، نمونهاى از ياران نزديك امام عصر (عج) است.
يا مالك! احفظ عنى هذا الكلام وعه، يا مالك بخس مروته من ضعف يقينه، وازرى نفسه من استشعر الطمع، ورضى بالذل من كشف عن ضره، وهانت عليه نفسه من اطلع على سره، واهلكها من امر عليه لسانه:
اى مالك! اين سخنان را از من فراگير و به خاطر بسپار.
اى مالك! آن كس كه يقينش ضعيف است، جوانمرديش ناقص و ناچيز است، و آن كس كه در درون طمع داشته باشد، خود را حقير كرده است، و آن كس كه ناراحتى هايش را فاش كند، به لذت خويش راضى شده است، و آن كس كه ديگران را بر اسرار خود آگاه مىسازد، شخصيت خود را پايمان كرده است، و آن كس كه زبانش را بر خود امير كند، شخصيت خود را در ورطه هلاكت قرار داده است.
سپس فرمود: اى مالك! حرص شديد، با خطر درگير است. كسى كه امور دور دست را تحصيل كند، تلاشش بى نتيجه مىگردد. خصلت بخل، ننگ است.
ترسويى، مايه نقص است. پاكى، سپر انسان است. شكر و سپاس، ثروت و فراوانى است، صبر و استقامت شجاعت است، انسان فقير در شهر خود غريب است.
فقر، انسان زيرك را بيان حجت خود لال مىكندم رضا و خوشنودى به مقررات الهى، همنشين نيك است، ادب، لباس فاخر و نو است، درجه مقام انسان، بستگى به درجه عقل او دارد، سينه انسان خزانه اسرار او است.
انديشه، آينه صاف و درخشان است، حلم و خويش دارى، خود برجسته است، صدقه درمان نتيجه بخش است، كردار انسانها در اين دنيا، نصب العين آنها در آخرت است، حوادث عبرتانگيز، بيم دهنده شايسته است، خوشرويى، دام دوستى است.(112)