previos pageمالك اشتر - محمد محمدى اشتهاردى‏ رحمه الله علیهnext page


ماجراى شهادت جانسوز مالك اشتر

نامه على (عليه السلام) به مالك اشتر

پس از پايان جنگ صفين ، مالك اشتر همراه امير مومنان على (عليه السلام) به كوفه بازگشت، حضرت على (عليه السلام) مالك را به جاى خود كه قبل از جنگ صفين در آنجا بود؛ يعنى فرماندارى جزيره فرستاد.(مالك در شهر نصيبين كه يكى از شهرها بين عراق و شام بود و جزء جزيره به حساب مى‏آمد، سكونت گزيد.)

در اين هنگام، محمد بن ابى بكر از جانب على (عليه السلام) استاندار مصر بود، به امير مومنان على (عليه السلام) از مصر گزارش گزارش رسيد كه در مصر عده‏اى از دشمنان با محمد بن ابى بكر درگيرى دارند، و محمد توانايى مقابله با آنها را ندارد.

وقتى گزارش به على (عليه السلام) رسيد، آن حضرت فرمود: به نظر من هيچ كس شايسته براى استاندار شدن در مصر نيست، جز يكى از دو نفر؛ قسى بن سعد يا مالك اشتر

قيس بن سعد در آن وقت رييس ستاد ارتش على (عليه السلام) بود، از اين رو، تنها مالك اشتر باقى مانده بود كه به سوى مصر برود.

حضرت على (عليه السلام) نامه‏اى براى مالك اشتر كه در آن هنگام در شهر نصيبين بود فرستاد. در آن نامه چنين نوشت:

اما بعد: فانك ممن استظهر به على اقامه الدين واقمع به نخوه الاثيم، واسد به الثغر المخوف...

تو از كسانى هستى كه من براى به پاداشتن دين از آنها كمك مى‏گيرم، و سركشى و نخوف گنهكاران را به وسيله آنها درهم مى‏كوبم، و مرزهاى مورد خطر را به وسيله آنان حفظ مى‏نمايم: من محمد بن ابى بكر را استاندار مصر كردم؛ ولى خوارج در آنجا بر ضد او بپاخاسته‏اند،

و او را به خاطر جوانى و تجربه كم در امور زندگى، توانايى و كارايى ندارد. نزد من بيا تا در اين مورد با تو گفتگو كنم و به جاى خو در نصيبين، يكى از افراد مورد اطمينان را نصب كن.(113)

پس از رسيدن اين نامه به دست مالك، او بى درنگ به حضور على (عليه السلام) كه در كوفه، بازگشت.

امام على (عليه السلام) ماجرا و حوادث مصر را براى مالك اشتر بيان كرد و فرمود: كسى را براى استاندارى مصر، شايسته‏تر از تو نمى‏يابم، به سوى مصر حركت كن با آن نظر بلند و فكر صائبى كه دارى، نياز به توصيه نيست، و در امور از درگاه الهى كمك بجوى، خشونت را با ارزش بياموز: آنجا كه نرمش، به مقصود است. نرمش كن، آنجا كه جز خشونت، راه ديگرى نيست، خشونت كن.(114)

عهد نامه مالك اشتر و تقاضاى شهادت‏

امى مومنان (عليه السلام) شيوه حكومت دارى و رفتار با طبقات مختلف را به مجموعه‏اى نوشت و به مالك سپرد تا بر اساس آن، در مصر حكومت دارى كند، اين مجموعه به عنوان عهد نامه مالك اشتر در نهج البلاغه (نامه 53) آمده است.

در سطور آخر اين عهد نامه حضرت على (عليه السلام) از درگاه خداوند چنين تقاضا مى‏كند:

و انا اسئل اللَّه بسعه رحمته... ان يختم لى ولك بالسعاده و الشهاده.

من از خداوند بزرگ، با آن رحمت وسيعش مسئلت دارم... تا پايان زندگى من و تو را با سعادت و شهادت ختم كند!

چنانكه خواهم گفت اين دعا مستجاب شد، و مالك اشتر در اين مسير، به شهادت شكوهمندانه نايل گرديد.

پس از شهادت مالك اشتر، عهد نامه مذكور توسط ماموران معاويه به دست معاويه رسيد، آن را نگاه مى‏كرد، و از مضامين بلند و عالى و عميق آن، تعجب مى‏نمود.

ابن ابى الحديد مى‏نويسد: مقدارى از نامه‏ها و عهدنامه حضرت على (عليه السلام) كه به دست معاويه افتاد، در مركز نگهدارى خزاين بنى اميه به طور مخفى نگهدارى مى‏شد. هنگامى كه عمر بن عبدالعزير (هشتمين خليفه بنى اميه) روى كار آمد آنها را آشكار ساخت. (115)

نامه على (عليه السلام) به مردم مصر، در شان مالك اشتر

امير مومنان على (عليه السلام) نامه‏اى به مردم مصر در شان و مقام مالك اشتر نوشت. در اين نامه مالك با ويژگى‏هاى دهگانه زير توصيف فرمود:

به سوى شما فرستادم:

1- بنده‏اى از بندگان خدا را

2- او كسى است كه به هنگام خوف (مردم از جنگ) خواب به چشمش راه نيابد.

3- در ساعت ترس و وحشت، از دشمن هراس ندارد.

4- نسبت به بدكاران از شعله، سوزنده‏تر است.

5-گفتار ائ با گوش جان بشنويد و از او پيروى كنيد.

6- او شمشيرى از شمشيرهاى خدا است ، كه تيزى آن كندى ندارد و برندگى آن اثر بخش است.

7- گوش به فرمان او باشيد، من شما را در انتخاب او براى ولايت بر شما از ديگران مقدم داشتم.

8- او تسليم فرمان من است، و بر اساس شيوه من رفتار مى‏كند.

9- او ناصح و خير خواه شما است‏

10- او نسبت به دشمنانتان سختگيرتر است.(116)

ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه اين نامه را به اندكى تفاوت نقل نموده كه چه ويژگى زير در آن از زبان حضرت على (عليه السلام) افزوده شده است:

من اشد عباداللَّه باسا، و اكرمهم حسبا، و ابعد الناس من دنس و عار، حسام صارم حليم فى التسلم رزين فى الحراب ذو راى اصيل و صبر جميل

مالك اشتر، نبرد با دشمن از سختگيرترين بندگان خدا است، او از كريمترين دودمان برخاسته: و از همگان نسبت به ناپاكيها و ننگها، دورتر است، او شمشير بران و تيز است. هنگام آرامش، بردبار و خويشتن دار است، و در جنگ، انسان سنگين و با وقار مى‏باشد، صاحب نظر اصيل و صبر و نيكو است.(117)

توطئه معاويه در مورد قتل مالك اشتر

مالك اشتر به سوى مصر رهسپار گرديد. جاسوسهاى معاويه به او گزارش دادند كه حضرت على (عليه السلام) مالك را به عنوان استاندار، منصوب كرده و او را به سوى مصر روانه كرده است.

معاويه از اين خبر، بسيار وحشتزده شد و آن را به عنوان بزرگترين خبر دريافت نمود، و بى درنگ براى يكى از سرمايه‏دارهاى زمين خوار كه سالانه ماليات زياد به حكومت معاويه مى‏پرداخت، و مورد وثوق معاويه بود، و در قلزم يكى از شهرهاى بندرى مصر سكونت داشت، پيام محرمانه فرستاد كه اگر مالك اشتر را سر به نيست كنى، تا هر چه زنده‏ام و زنده هستى، از تو ماليات نمى‏گيرم.

هنگامى كه مالك اشتر در مسير راه به شهر قلزم رسيد. آن سرمايه دار زمين خوار، خود را در قيافه يكى از دوستان مالك اشتر جا زد. نزد مالك آمد و از او استقبال نمود و با كمال احترام، او را به خانه‏اش دعوت كرد، و گفت: من مردى ماليات بده هستم، شما در خانه من اقامت و استراحت كنيد.

مالك به خانه وارد شد، هنگام غذا، ميزبان در كنار غذا عسلى را مسموم كرده بود. نزد مالك گذاشت.وقتى مالك مقدارى از آن عسل را خورد، هماندم مسموم شد و طولى نكشيد كه به شهادت رسيد.(118)

شهادت مالك اشتر به وسيله مامور نفوذى معاويه‏

در مورد چگونگى توطئه قتل مالك از جانب معاويه، روايت ديگرى نيز نقل شده است و آن اينكه:

معاويه يكى از غلامان آزاد شده عثمان به نام نافع را محرمانه ديد، و به او گفت: خود را به مالك برسان به عنوان دوست و شيعه على (عليه السلام) جا بزن و بعد در فرصت مناسب، او را با زهر مسموم كن.

مالك اشتر با همراهان به راه خود ادامه داد تا به قريه ايله كه در كنار جاده بصره قرار داشت، رسيد در همانجا نافع خود را به مالك اشتر رسانيد و همواره با كمال تواضع در حضور مالك اشتر بود با او مانوس شد، تا آنجا كه مالك از او پرسيد، تو كيستى؟

نافع: از اهالى مدينه هستم.

مالك: از كدام دودمان؟

نافع: غلام آزاد شده عمر بن خطاب هستم.

مالك: كجا مى‏روى؟

نافع: به مصر مى‏روم.

مالك: براى چه به مصر مى‏روى؟

نافع: براى تحصيل نان؛ زيرا در مدينه بر اثر بى كارى نتوانستم معاشم را تامين كنم.

مالك اشتر، دلش سوخت و فرمود:

همراه من باش و من معاش تو را تامين مى‏كنم

مالك اشتر از قريه ابله، به سوى مصر حركت كرد.

نافع همراه مالك به راه افتاد و به طور عجيب خود را شيعه معرفى مى‏كرد، و مكرر از فضيلت و برترى حضرت على (عليه السلام) سخن مى‏گفت: و آنچنان خود را خوش چهره معرفى كرد كه در قلب مالك جاى گرفت و با هم به طور شديد همدم شدند، تا اينكه به شهر قلزم رسيدند.

در آنجا بانويى از دودمان جهينه، از مالك اشتر استقبال كرد و او را به خانه خود دعوت نمود و احترام شايانى به مالك كرد، هنگام غذا از مالك و همراهان پرسيد، در عراق چه غذايى، غذاى مطبوع است تا براى شما فراهم كنم.

مالك گفت: ماهى تازه‏

آن بانو، غذاى مطبوعى از ماهى تازه فراهم كرد و نزد مالك گذاشت. مالك و همراهان از آن غذا خوردند،

سپس مالك به طور شديد تشنه شد، هر چه آب آشاميد، تشنگيش برطرف نمى‏شد، در اين فرصت نافع گفت:

براى رفع عطش، بهترين غذا عسل است مالك درخواست عسل كرد. نافع بى‏درنگ رفت و شربت عسلى را كه قبلا مسموم كرده بود، آن را با تردستى خاصى نزد مالك اشتر آورد. مالك از آن خورد، طولى نكشيد كه آثار مسموميت در او ظاهر گرديد و حالش منقلب شده و بسترى گرديد، در اين ميان نافع از تاريكى شب استفاده كرده و از آنجا گريخت، مالك امر كرد او را تعقيب كرده و دستگير كنند؛ ولى او گريخته بود و تعقيب كنندگان به او دست نيافتند.

مالك همچنان منقلب بود تا در همان شب مظلومانه و غريبانه به شهادت رسيد، و پيكر مطهرش در همان شهر قلزم به خاك سپرده شد، اين ماجرا در سال 38، هجرى رخ داد (119) و مالك در اين هنگام، حدود 70 سال عمر داشت.

سخن معاويه هنگام رسيدن خبر شهادت مالك‏

نافع خود را به شام رسانيد و خبر مسموم نمودن مالك اشتر را به معاويه گزارش داد.

معاويه بسيار شاد شد: او قبلا به مردم شام گفته بود:

دعا كنيد خدا مالك را بكشد! وقتى خبر شهادت مالك به معاويه رسيد، به مردم شام گفت:

الا ترون كيف استجيب لكم

آيا نمى‏بينيد كه چگونه دعاى شما به استجابت رسيد؟!

سپس از طرف معاويه اعلام شد كه مردم در مسجد اجتماع كنند، جمعيت بسيار وارد مسجد شدند. معاويه سخنرانى كرد و در اين سخنرانى گفت:

كان لعلى بن ابى طالب يدان يمينان فقطعت احداهما يوم صفين و هو عماربن ياسر، و قد قطعت الاخرى اليوم و هو مالك الاشتر


previos pagenext page