previos pageمالك اشتر - محمد محمدى اشتهاردى‏ رحمه الله علیه


براى على بن ابى طالب (عليه السلام) دو دست راست بود.

يكى از آنها در جنگ صفين بريده شد و آن عمار ياسر بود، و ديگرى امروز بريده گرديد و او مالك اشتر بود.

و نيز معاويه با شادى مى‏گفت:

الا و ان للَّه جنودا من عسل

همانا خدا سپاهيانى از عسل دارد.(120)

گفتار جانسوز امير مومنان (عليه السلام) در سوگ مالك اشتر

هنگامى كه خبر جانسوز شهادت مالك اشتر، به على (عليه السلام) رسيد، فرمود:

اناللَّه و انا اليه راجعون

خدايا او را در راه تو حساب مى‏كنم! چرا كه مرگ او از مصايب بزرگ روزگار است. خداوند مالك را رحمت كند، او به عهدش وفا كرد، و به راه شايسته‏اش رفت،: به راه شايسته‏اش رفت و با پروردگارش ملاقات نمود. ما با اينكه خود را آماده كرده بوديم كه پس از مصيبت رحلت رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) صبر پيشه كنيم، با اين حال مرگ مالك از بزرگترين مصايب بود.(121)

جماعتى از دودمان نخع به محضر امير مومنان على (عليه السلام) آمدند: ديدند آن حضرت سخت ناراحت است و بى تابى مى‏كند سپس فرمود:

للَّه درمالك وما مالك! و اللَّه لوكان جبلا لكان فندا، و لوكا حجرا لكان صلدا، لا يرتقيه الحافر ولا يوفى عليه الطائر.

پاداش مالك با خدا باد! مالك! اما چه مالك چه مالك! سوگند به خدا اگر كوه بود، كوهى‏بلند مرتبه و بى مانند بود، و اگر سنگ بود، سنگى سخت و محكم بود! و هيچ مركبى نمى‏توانست از كوهسار وجودش بالا رود، و هيچ پرنده‏اى به اوج آن راه نمى‏يافت.

سپس فرمود: به خدا سوگند! مرگ تو جهانى (عراق) را در هم ريخت، و جهانى (شام) را شاد كرد!

على مثل مالك فلتبك البواكى و هل موجود كمالك؟.

براى چون تويى بايد گريه كنندگان بگريند. آيا شخص ديگرى همچون مالك به وجود خواهد آمد؟!(122)

علقمه بن قيس نخعى (از خويشان مالك) مى‏گويد:

مدتى على (عليه السلام) از مرگ مالك، محزون بود، و نشانه‏هاى اندوهى جانكاه از چهره‏اش ديده مى‏شد كه يقين كرديم صاحب عزا او است نه ما.

مغيره بن ضبى گفت:

لم يزل امر على شديدا حى مات الاشتر...

همواره تا مالك زنده بود: شوون حكومت على (عليه السلام) استوار و پابرجا بود. وقتى كه او رفت، اركان حكومت على (عليه السلام) (با رخنه خوارج و منافقان) ديگر سوى آن استوارى را نداشت، و آقايى مالك در كوفه، بيشتر از آقايى احنف در بصره بود. (123)

به امام عرض شد: براى شهادت مالك، سخت ناراحت و افسرده شده‏اى؟ امام در پاسخ فرمود:

اما و اللَّه هلاكه قد اعز اهل المغرب و اذل اهل المشرق.

سوگند به خدا! مرگش اهل مغرب شاميان را قدرت بخشيد، و اهل مشرق (عراقيان) را خوار ساخت!

و آن حضرت چندين روز از فراق با قلبى غمبار گريه كرد و فرمود:

لا ارى بعده مثله ابدا.

بعد از او، ديگر همانند او هرگز نخواهم ديد!. آرى به گفته ابن ابى الحديد. دانشمند بزرگ اهل تسنن، .و چه خوب پاسخ داده آن گوينده كه از او درباره مالك اشتر شوال شد، در پاسخ گفت:

ما اقول فى رجل هزمت حياته اهل الشام و هزم موته اهل العراق.

من چه گويم در شان كسى كه حياتش شاميان شكست داد، و مرگش عراقيان را خوار ساخت.(124)

رحمت و درود بى كران خدا بر تو اى مالك اشتر! اى قهرمان قهرمانان! و اى مجاهد سترگ و عزت بخش بزرگ اسلام!

چه زيبا هستى! و چه زيبا به لقا اللَّه پيوستى! گواهى مى‏دهم كه تو، هم اكنون در پيشگاه خدا زنده و جاويد هستى و از مواهب الهى بهرمند مى‏باشى! و در جايگاه رفيع عرش الهى در كنار استاد و رهبرت امير مومنان على (عليه السلام) مى‏باشى! زهى سعادت و زهى افتخار!

برادر و فرزندان مالك اشتر

قبلا بيان شد كه دودمان مذحج و نخع، از صدر اسلام به بعد: خدمات شايانى به اسلام نمودند، و در عصر خلافت حضرت على (عليه السلام)، اين دودمان، زير نظر مالك اشتر در كوفه، پشتيبانى نيرومند براى آن حضرت بودند، و در جنگ جمل و صفين در ركاب على (عليه السلام) با دشمن مى‏جنگيدند، در اينجا به طور اختصار، از برادر مالك اشتر به نام عبداللَّه و از دو فرزندش به نامهاى: اسحاق و ابراهيم، ياد مى‏كنيم:

عبداللَّه برادر مالك‏

عبداللَّه از شخصيتهاى برجسته خاندان نخع بود.

او در راستاى هدايتهاى حضرت على (عليه السلام) ، فداكاريها و ايثارهاى فراوان داشت، و در نبرد صفين، همراه برادرش مالك، با دشمن مى‏جنگيد.

هنگامى كه مختار در سال 66 به عنوان مطالبه خون امام حسين (عليه السلام) بر ضد حكومت ننگين بنى اميه قيام كرد، عبداللَّه برادر مالك اشتر را پرچمدار يكى از گردانهاى سپاه خود كرد، و پس از پيروزى مختار، و به دست گرفتن حكومت (از 14 ربيع الاول سال 66 تا 14 رمضان سال 67)، عبداللَّه حاكم و فرمانرواى يكى از شهرها گرديد، و در همان وقت، حجربن عدى سردار رسيد اسلام، از ياران امام على (عليه السلام) براى نجات خود از چنگال دژخيمان جلاد معاويه، به عبداللَّه پناهنده شد، و عبداللَّه او را پناه داد.(125)

اسحاق، پسر مالك اشتر

يكى از پسران مالك اشتر، اسحاق بود كه در روز عاشورا در ركاب امام حسين (عليه السلام) به شهادت رسيد، اين بزرگمرد رشيد، شجاعت، صلابت، ايمان و دوستى خاندان رسالت را از پدرش مالك، به ارث برده بود. او همواره در خط تشيع گامهاى استوار برداشت و به دنبال معاويه و گروههاى ضد شيعى نرفت و سرانجام به كاروان امام حسين (عليه السلام) پيوست. با اينكه در كوفه سكونت داشت، به مردم بى وفاى كوفه پشت كرد، و يارى امام حسين (عليه السلام) را ضد يزيد برگزيد.

در روز عاشورا، نداى امام حسين (عليه السلام) را شنيد كه مى‏فرمود:

من يبارز الى هولاء الملعونين.

كيست تا به جنگ اين ملعون شدگان برود؟

اسحاق به اين ندا لبيك گفت: و با شعارها و رجزهاى خود، ياران امام را به جنگ تشويق مى‏كرد و خطاب به آنها چنين مى‏گفت:

نفسى فداكم طاعنوا و جالودا حتى يبان منكم المجاهد
و ارجل تتبعها سواعد فى نصر مولاى الحسين العابد
بذاك اوصانى الكمى الوالد

جانم به فداى شما! بجنگيد و شمشير از نيام بركشيد، و به نبرد با دشمن بپردازيد، تا در ميان شما آن كس كه جهادگر پرتوان است آشكار گردد!

گامها و بازوان را پياپى در يارى مولايم حسين، عبد صالح خدا، به حركت در آوريد!

پدر شجاع من (مالك اشتر) اين گونه به من وصيت كرده است!

آرى مالك اشتر به پسرش وصيت نموده كه او در خاندان رسالت، و آل على (عليه السلام) جهاد كند. او نيز خلف صالح پدر است، كه آن وصيت را با گوش جان شنيد و اجرا نمود.

درودهاى پياپى خداوند بر اين پدر و پسر رشيد.

ابراهيم، پسر ديگر مالك‏

ابراهيم در ايمان و عرفان و شجاعت . نمونه پدر بود، گويى پدر پيرش رفته و جوان بازگشته است. او همان روحيه پدر را داشت، و دودمان نخع او را به عنوان آقا و رييس خود پذيرفتند، در جنگ صفين با اينكه نوجوان بود، با حمله‏هاى قهرمانانه خود، عرصه را بر دشمن تنگ مى‏كرد، و جهان را بر معاويه تيره و تار مى‏نمود، و با كشتن جوانى از آل حمير كه به جاى عمر و عاص به جنگ مالك اشتر آمده بود، قلب پر تپش پدر را شاد نمود. (چنانكه قبلا ذكر شد)

آن هنگام كه مختار (سال 66 ه. ق) به عنوان خونخواهى امام حسين (عليه السلام) بر ضد بنى اميه قيام كرد، ابراهيم را به كمك دعوت نمود، ابراهيم در كوفه به خانه مختار رفت، مختار از او احترام شايانى كرد و در پايين دست او نشست.

ابراهيم به مختار قول مساعد نداد تا آن هنگام كه دريافت قيام مختار مورد رضايت آل على (عليه السلام) است، آن هنگام برخاست و پايين دست مختار نشست.

مختار خروج كرد و سراسر كوفه را در اختيار و تصرف خود درآورد، بزرگترين لشگرى كه حكومت مختار را تهديد مى‏كرد، لشگر شام بود، مختار هفت هزار نفر را به فرماندهى ابراهيم براى جنگ با سپاه شام روانه كرد، سپاه هفت هزار نفرى ابراهيم در سرزمين موصل با سپاه هفتاد هزار نفرى شام درگير شدند. در اين هنگام نا برابر، افراد بسيارى از دو طرف كشته شدند. از جمله ابن زياد و گروهى از سران سپاه شام به دست ابراهيم، به هلاكت رسيدند.

به اين ترتيب مختار به دستيارى ابراهيم بر دشمن پيرو شد، و عاملان اصلى حادثه خونين كربلا را به مجازات سخت رساند.

يكى از سخنان ابراهيم، خطاب به سپاه خود كه بيانگر هدف و خط فكرى اوست، چنين بود، اى ياران دين‏ء اى طالبان خون حسين! اى پيروان حق و پاسداران الهى! اينك اين ابن زياد پسر مرجانه است، همان كسى كه آب را بر حسين و اهل بيتش ممنوع كرد، و آنها را كشت.

سوگند به خدا! فرعون با بنى اسرائيل چنين نكرد كه او با دودمان پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) نمود، اميدوارم در اين سرزمين، با ريختن خون آن نامرد، خاطر شما شاد گردد...

ابراهيم دو فرزند به نام نعمان و خولان داشت كه آنها نيز مردانى با شخصيت و مومن بودند، از اين رو به ابو النعمان گويند.

سرانجام اين بزرگمرد خدا در سال 72 هجرى در سرزمين مسكن (ده فرسخى بغداد) هنگام نبرد با سپاه عبدالملك ( پنجمين خليفه اموى) به شهادت رسيد.

بنا به نقل محدث معروف مسعودى جسد مطهر ابراهيم را نزد عبدالملك آوردند. غلام آزاد شده حصين بن نمير هيز مى‏آورد و آن جسد را آتش زد.( با توجه به اينكه حصين بن نمير از سركردگان شام به دست ابراهيم به هلاكت رسيده بود.)(126)

پايان‏


previos page