![]() | مالك اشتر - محمد محمدى اشتهاردى رحمه الله علیه | ![]() |
پدرش عقبه جزء مشركان بود و على (عليه السلام) او را در جنگ بدر كشت، و در جنگ احد هنگامى كه حضرت حمزه (عليه السلام) شهيد شد، وليد و عمر و عاص، از خوشحالى شراب خوردند و به رقص و ساز و آواز پرداختند.
براى اينكه وليد را بهتر بشناسند، به اين روايت توجه كنيد:
روزى وليد: نزد امام حسن (عليه السلام) به حضرت على (عليه السلام) ناسزا گفت، امام حسن (عليه السلام) به او فرمود ( تو را از اينكه به على (عليه السلام) ناسزاگويى سرزنش نمىكنم، چرا كه آن حضرت تو را به جرم شراب خوارى هشتاد تازيانه زد، و پدرت را در جنگ بدر به فرمان رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) كشت ، و خداوند در آيات متعدد، على (عليه السلام) را مومن ناميد، و تو را فاسق خواند... (22)
مسلمانان كوفه از تبهكارىهاى وليد به ستوه آمدند، و نسبت به او متنفر شدند، حتى در يكى از روزها كه بر فراز منبر سخن مىگفت، او را سنگباران كردند و انزجار خود را به او آشكار نمودند.
كار به جايى رسيد كه روزى جماعتى از مسلمين غيور كوفه كه پيشاپيش آنها مالك اشتر بود به اقامتگاه او در دارالاماره حمله كردند، او را در حال مستى ديدند كه روى تخت خود خوابيده بود، فرياد بر او زدند تا بيدار شود، بيدار نشد. سپس شراب زيادى كه خورده بود، استفراغ كرد.
در اين حال، دو نفر از مهاجمين به نام ابو زينب و ابو جنب، انگشترش را از دستش خارج ساختند و او نفهميد.
سرانجام مالك اشتر و گروهى از مسلمانان كوفه ، به عنوان اعتراض به سوى مدينه حركت كردند، تا در آنجا حكم عزل وليد را از جانب عثمان بگيرند.(23)
مالك اشتر همراه گروهى از مسلمين كوفه، براى اعتراض به تباهىهاى وليدبن عقبه فرماندار كوفه، به مدينه نزد عثمان آمدند، و قاطعانه بدىهاى وليد را برشمردند، و از او خواستند كه او را از فرماندارى بركنار كرده، و فرماندار لايقى به جاى او نصب كند.
در اين مجلس، بين عثمان و گروه اهل كوفه، چنين گفتگو شد:
عثمان: در ميان شما چه كسى گواهى مىدهد كه وليد شراب خورده است،؟
گروه: ابو زينب و ابو جندب، گواهى مىدهند كه وليد شراب خورده است.
عثمان:در حال خشم خطاب به ابو زينب و ابو جندب از كجا مىدانيد كه وليد شراب خورده است، شايد نوشيدنى ديگرى بوده است؟
ابو زينب و ابو جندب: همان شرابى كه ما در عصر جاهليت مىنوشيديم، او نوشيده بود.
عثمان: آيا ديديد كه او شراب نوشيد؟
آنها: نه نديديم.
عثمان: پس به چه دليل مىگوييد او شراب خورده است؟
ابو زينب و ابو جندب: شرابى را كه او خورده بود، ديديم استفراغ كرد و از ريش او شراب گرفتيم، و اين انگشتر او است در حالى كه مست بود ما از دستش در آورديم و او نفهميد.
عثمان در حال خشم فرياد زد: برخيزيد و از نزد من دور گرديد!
گروه مسافر، به ناچار از نزد عثمان بيرون آمدند، در حالى كه جانشان در خطر بود، و از برخورد عثمان بسيار ناراحت و دلسوخته شده بودند و با يك جهان آه و حسرت به خانه اميرمومنان على (عليه السلام) پناه بردند و از محضر آن حضرت استمداد نمودند.
امير مومنان على (عليه السلام) پس از شكايت گروه اهل كوفه، بى درنگ برخاست و نزد عثمان آمد و به او فرمود:
تو شاهدان عينى را از خود راندهاى، و حدود الهى را باطل نمودهاى.
عثمان در حالى كه سخت آشفته بود، گفت: نظر شما اى ابو الحسن، چيست؟
على: نظر من اين است كه به دنبال رفيقت (وليد) بفرستى، و او را در اينجا حاظر كنى تا محاكمه شود، اگر شهود، گواهى بر شرابخوارى او را دادند، و او دليلى بر رد شهود نداشت، من بر او حد شرابخوارى را جارى سازم.
عثمان چارهاى نديد جزء اينكه وليد را احضار كند از سوى ديگر، ابوزينب و ابو جندب آمدند و گواهى دادند، و براى على (عليه السلام) ثابت شد كه وليد شراب خورده است.
وليد دليلى براى رد شهود نداشت، ناگزير عثمان، تازيانه را به سوى امام على (عليه السلام) افكند، امام آن را برداشت تا حد شرابخوارى را(كه 80 تازيانه است) بر وليد جارى سازد.
در اين هنگام، وليد تسليم نمىشد و عقب نشينى مىكرد.
حضرت على (عليه السلام) او را گرفت و بر زمين كوبيد، وليد به امام ناسزا گفت. حضرت على (عليه السلام) گفت: تو چنين حقى ندارى!
على (عليه السلام) بر عثمان فرياد كشيد و فرمود: بلكه شديتر از اين حق را دارم، وقتى كه شانه خالى مىكند و مرا از اجراى حد و حق الهى باز مىدارد.
سرانجام عثمان مجبور شد و وليد را از فرماندارى كوفه بركنار كرد، و به جاى او سعيد بن عاص را كه از خويشانش بود و از اشراف قريش به حساب مىآمد برگزيد و همراه گروه معترض روانه كوفه كرد. (24)
سعيد بن عاص به كوفه آمد. در آغاز به منبر نرفت، و گفت: وليدفرماندار سابق) مرد پليد و كثيفى بود، منبر و محراب را آلوده كرده است، دستور داد منبر را شستشو كنند، گروهى از بنى اميه كه اطرافش را گرفته بودند او را سوگند دادند كه اين كار( تطهير منبر) را انجام ندهد، و گفتند: اين كار براى، تو كه از طرف عثمان آمدهاى، زشت است، اگر ديگران اين كار را بكنند، بر تو سزاوار است كه جلوگيرى كنى، واضح است كه اگر اين كار را انجام دهى،براى وليد (برادر مادرى عثمان) هميشه مايه ننگ خواهد بود.
سعيد اصرار كرد و گفت: حتما بايد منبر تطهير شود سرانجام منبر را شست و سپس بر فراز آن رفت و سخنرانى كرد و تا مدتى خود را طورى به مردم به مردم نشاندن داد، كه رفتارش مورد رضايت مردم قرار گرفت.(25)
واى چندان نگذشت كه عدهاى از اشراف و دوستانش كه در عصر خلافت عمر با آنها رفيق بود و در جنگ قادسيه با آنها هم دم بود و عدهاى از قاريان ( اهل ظاهر) بصره، در اطراف او گرد هم آمدند، و در جلسات شب نشينىهاى او شركت مىكردند و دمخور او مىشدند و از هر درى سخن مىگفتند.
( به جاى مردان صالحى چون كميل، مالك اشتر، و افراد اصيل كوفه، با عدهاى طرفدار عثمان و يا بى تفاوت و يا توجيه گران ابن الوقت همنشين و هم دم گرديد)
طولى نكشيد كه سعيد نيز همچون وليد، دست تجاوز به اموال مسلمين دراز كرد، و به حيف و ميل بيت المال، و تبعيض و تقرب خويشان و پارتى بازى و رشوه خوارى پرداخت.
مالك اشتر كه نه با وليد (فرماندار سابق) پدر كشتگى داشت، و نه با سعيد (فرماندار جديد) عقد اخوات بسته بود، بلكه اسلام و دستورات عدل اسلامى را ميزان قرار داده بود، و دلش براى اسلام مىتپيد، خود را براى اعتراض و مخالفت با سعيد آماده ساخت. مردان نخع (خاندانش) را با خود همدست كرد تو در انتظار فرصت بودند كه در يك وقت مناسبى، اعتراض خود را آشكار سازند.
يك روز سعيد آشكارا در ميان اجتماع مردم و در مقر فرماندارى، اعلام كرد كه سرزمينهاى عراق، بوستان قريش و بنى اميه است.
مالك اشتر، از اين سخن، بسيار خشمگين شد و فرياد زد: آيا تو مىپندارى سرزمينهاى آباد عراق كه سپاه اسلام آن را به دست آوردهاند و شمشيرهاى ما آن را در اختيار اسلام قرار داده، بوستان قريش و بنىاميه است؟، نه هرگز، سوگند به خدا هيچ يك از شما در بهرهگيرى از بيتالمال، بر ما اختيارى نداريد.
در اين هنگام عبدالرحمن اسدى رئيس شرطه سعيد به مالك اشتر با خشم و تندى گفت:
آيا سخن اين شخص را نمىشنويد؟
در همين هنگام آنها در حضور سعيد، به طرف رئيس شرطه، هجوم بردند و او را به سختى كوبيدند و نقش بر زمين كردند، و سپس پايش را گرفتند و در زمين كشاندند و به كنار انداختند واز دارالاماره خارج شدند.(26)
پس از اين ماجرا، اعتراض كنندگان، از جمله مالك اشتر مبارزه منفى كردند. به اين معنا كه در مجالس و محافلى كه سعيد تشكيل مىداد؛ شركت نمىنمودند ،و از جماعت آنها دورى مىكردند، بلكه بين خود مجالس تشكيل داده و با بيان خلافهاى سعيد و عثمان، به افشاگرى بر ضد آنها مىپرداختند، و مردم را بر عليه حكومت سعيد مىشوراندند سعيد خود را در فشار معترضين، ديد و براى عثمان چنين نامه نوشت:
جمعى از اهالى كوفه با هم اجتماع كرده و به بيان عيوب تو و من مىپردازند اگر اين وضع ادامه يابد،ترس آن است كه جمعيت آنها بسيار شود و اسباب زحمت فراهم گردد...
هنگامى كه نامه به دست عثمان رسيد، عثمان به خيال اين كه مىتوان با تبعيد چند نفر، آنها را خاموش كرد، و احساسات ساير مردم را فرو نشاند، در پاسخ نامه، فرمان تبعيد آنها را به شام صادر كرد، و چنين نوشت:
اى سعيد! به فرمان من آنها را از كوفه به شام تبعيد كن، تا سياستمدار حزب اموى؛ معاويه، به كار آنها رسيدگى كند.
و از سوى ديگر، نامهاى براى معاويه نوشت: به دستور ما جمعى از مردم كوفه نزد تو آورده مىشوند، با آنها تماس بگير، اگر قانع نشدند و توانستى آنها را رام كنى، كه آنها را بپذيرد و اگر تو را خسته كردند، آنها را به كوفه باز گردان.
سعيد بر اساس فرمان عثمان ، مالك اشتر و چند نفر از همدستانش مانند: كميل بن زياد، صعصعه بن صوحان و ثابت بن قيس و... را به شام تبعيد كرد، وقتى آنها به شام رسيدند، نخست معاويه از راه تطميع و سازش با آنها برخورد كرده، از آنها استقبال گرم نمود و آنها را در كليساى مريم كه از بدترين كاخهاى شام بود جاى داد، و همچون عراق، حقوق و غذاى آنها را در اختيارشان گذاشت و گاهى با آنها ملاقات كرده و گفتگو مىنمود و از آنها احترام مىكرد، در يكى از جلسات با آنها به طور مشروح گفتگو كرد و به آنها گفت:
شما جمعى از امت عرب هستيد، داراى دندان و زبان و قدرت بيان مىباشد، در پرتو اسلام بر مقام ارجمندى نايل شديد، و با مجاهدات در اختيار خود در آورديد.
به من گزارش رسيده كه شما با طايفه قريش برخورد بد مىكنيد، اگر قريش نبوديد، شما ذليل بوديد؛ همان گونه كه امروز آنها پيشوايان شمايند، براى شما سپرى هستند آنها با صبر و مقاومت، مخارج شما را تامين. مىكنند، سپر خود را رد نكنيد.
سپس معاويه خشمگين شد و فرياد زد:
سوگند به خداء من شما را به چيزى امر نمىكنم، مگر اينكه نخست خودم و افراد و خانواده و نزديكانم را امر مىكنم، طايفه قريش مىداند كه ابوسفيان شريفترين اين طايفه است. جز اينكه پيامبر اسلام(صلى الله عليه و آله و سلم) در ميان قريش، به امتيازاتى از طرف خدا برگزيده شده است... به عقيده من، اگر همه مردم از ابوسفيان به وجود مىآمدند، همه زيرك و هوشيار بودند.
گفتار معاويه وقتى كه به اينجا رسيد، مالك اشتر و همدستانش؛ سخن او را قطع كردند و يكصدا گفتند:
دروغ مىگويى، خداوند شخصى (آدم عليه السلام) را كه از ابوسفيان بهتر بود، با دست قدرت خود آفريد و روح مخصوصش را در او دميد، و به فرشتگان فرمان داد تا او را سجده كنند در عين حال در ميان انسانها افراد خوب و بد فاسق و احمق و زيرك وجود دارد.
معاويه كه با اين اعتراض ، تيرش به سنگ خورده بود، در حالى كه خشمگين بود، برخاست و از نزد آنها بيرون رفت.
شب بعد بار ديگر معاويه نزد تبعيد شدگان آمد و دوباره با آنها، به گفتگو نشست و به آنها گفت:
يا براى من مايه خير و نيكى باشيد، و يا سكوت كنيد و با سرپنجه فكر و انديشه، آنچه به نفع شما و خاندان شما و به نفع عموم مسلمانان است طلب كنيد و زندگى كنيد و من نيز با شما زندگى مىكنم.
تبعيد شدگان، تو لايق آن مقام نيستى تا با تو كنار بيايم و همدم شويم، و اطاعت از تو كنيم، چرا كه اطاعت در معصيت خدا روا نيست.
معاويه: مگر در آغاز شما را به تقوا و اطاعت خدا و پيامبرش امر نكردم و نگفتم كه همه ما با هم به ريسمان الهى چنگ بزنيد و از همديگر جدا نشويد.
تبعيد شدگان: بلكه تو ما را امر به تفرقه و خلافت آنچه از جانب پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) به ما رسيده نمودى.
معاويه:
من هم اكنون شما را به اطاعت از خدا و رسول دعوت مىكنم، و اگر بر خلاف اين گفته باشم، توبه مىنمايم، شما را به اتحاد و انسجام و پيوستن به جماعت سفارش مىكنم، و از تفرقه بر حذر مىدارم، به پيشوايانتان احترام كنيد و آنها را به كارهاى نيك و رهبرى نماييد و در هر فرصتى نصيحت نماييد.
تبعيد شدگان: فريب ظاهرسازى و چرب زبانى معاويه را نخوردند، و با قاطعيت گفتند: ما به تو امر مىكنيم كه از مقام خود بركنار شوى؛ زيرا مىدانيم كه در ميان مسلمانان كسانى بهتر و سزاوارتر هستند كه بايد به جاى تو بنشينند.
معاويه كه از شدت ناراحتى آب دهانش گلوگيرش شده بود گفت، آن شخص برتر كيست؟
تبعيد شدگان: او كسى است كه پدرش از پدر تو پيشقدمتر و نيكتر، و خودش از تو به اسلام نزديكتر است.