![]() | مالك اشتر - محمد محمدى اشتهاردى رحمه الله علیه | ![]() |
سپاه على (عليه السلام) كه در آغاز هفتصد نفر بودند، از مدينه بيرون آمدند، هنگامى كه به ربذه، (يك فرسخى مدينه)،رسيدند، در آنجا خبر رسيد كه طلحه و زبير و همدستان خود به مصر رسيدند و آنجا را به تصرف خود درآورده و مردم را بر حكومت على (عليه السلام) مىشورانند.
امير مومنان (عليه السلام) در آنجا نامهاى به ابو موسى، عامل خود در كوفه نوشت، و آن را توسط محمد بن ابى بكر و محمد بن جعفر به سوى ابو موسى فرستاد ، در آن نامه به او امر كرد مردم كوفه بسيج كرده و همراه خود به سپاه على (عليه السلام) بپيوندند.
آنگاه على (عليه السلام) با سپاه خود حركت كرد ، تا به محل ذىقار،(محلى بين بصره و كوفه) رسيدند، در آنجا به على (عليه السلام) خبر رسيد كه ابو موسى در كوفه نه تنها مردم را بسيج نكرده؛ بلكه آنها را به سكوت و بى طرفى دعوت مىكند.
سپس على (عليه السلام) در ذى قار خطبه مفصلى خواند و مردم را از ماجراها و ماجراجويان، مطلع نمود تو ماهيت و اهداف شوم مخالفان را توضيح داده و مردم را براى جهاد و نبرد با مخالفان دعوت كرد.
در اين هنگام، مالك اشتر برخاست و با سخنرانى عجيب خود ، سخنان امام را تاييد كرد، دشمن را فاش ساخت و مردم را به جهاد دعوت نمود، او پس از حمد و ثناى الهى گفت:
اى امير مومنان! كلامت را شنيدم به خوبى سخن فرمودى، و مقصود را روشن و شايسته ادا كردى، تو پسر عمو و داماد و وصى پيامبر ما هستى. تو نخستين كسى هستى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) را تصديق نمودى و با او نماز خواندى و در همه جنگهاى او شركت كردى، و در اين امور بر همه افراد امت برترى دارى . كسى كه از تو پيروى كرد، به بهره و سعادتش رسيد و پيروز و سعادتمند گشت، و كسى كه از تو نافرمانى كرد ، به سوى اقامتگاه خود، هاويه دوزخ روانه شد.
اى امير مومنان! سوگند به جانم! ماهيت طلحه و زبير و عايشه بر ما روشن است . آنها بى آنكه از تو خلافى ببينند، از تحت فرمان تو خارج شدند. اگر آنها مىپندارند كه به عنوان مطالبه خود عثمان ، بيرون رفتهاند، نخست بايد به سراغ خودشان بروند؛ زيرا آنها نخستين افرادى بودند كه ضد عثمان سخن گفتند و مردم را ضد او تحريص كردند.
آنگاه در پايان گفت:
و اشهداللَّه لئن لم يد خلا فيما خرجا منه لنلحقنهما بعثمان، فان سيوفنا فى عواتقنا و قلوبنا فى صدورنا و نحن اليوم كما كنا امس.
و خدا را گواه مىگيرم كه اگر طلحه و زبير به بيعت خود كه از آن خارج شدهاند، باز نگردند، آنها را قطعا به عثمان ملحق مىكنيم، همانا شمشيرهاى ما همراه ما است و دلهاى ما در سينههايمان استوار مىباشد، و ما همان هستيم كه ديروز (در برابر عثمان)! بوديم.. (46)
حضرت على (عليه السلام) ذىقار، فرزندش ، حسن بن على (عليه السلام) را همراه عمار ياسر به كوفه فرستاد تا مردم كوفه را براى جهاد با دشمن. دعوت كنند، و ابو موسى (فرماندرا نالايق كوفه) را سرانجام خود بنشانند.
حضرت على (عليه السلام) نامه تندى باابو موسى نوشت و او در آن نامه، خائن خواند و از مقام فرماندارى كوفه، عزل كرد، و به متابعت از حسن (عليه السلام) و عمار دعوت نمود.
امام حسن (عليه السلام) و عمار به كوفه آمدند، در مسجد و بيرون مسجد، مردم را به جهاد دعوت نمودند، ابو موسى همچنان كارشكنى مىكرد و عثمان را به عنوان مقتول مظلوم ياد نموده و مردم را به شك و ترديد و انحراف از مسير امير مومنان على (عليه السلام) فرا خواند.
امير مومنان (عليه السلام) در ذى قار منتظر آمدن سپاه كوفه شد؛ ولى انتظار طول نكشيد و از كوفه خبرى نيامد؛ آن حضرت در اين مورد بسيار ناراحت شد.
در همين هنگام مالك اشتر به امير مومنان على (عليه السلام) عرض كرد: اگر صلاح بدانى مرا به كوفه بفرست؛ زيرا اطاعت مردم كوفه از من نيكو است، اميدوارم كه با من مخالفت نكنند.
امير مومنان على (عليه السلام) به مالك اشتر فرمود: به طرف كوفه برو و به عمار ياسر و حسن (عليه السلام) بپيوند.
مالك اشتر با شتاب خود را به كوفه رسانيد، و در مسير راه به هر قبيله و جماعت و گروه مىرسيد، آنها را دعوت مىكرد تا با او به دارالاماره،(مقر فرماندارى) حركت كنند. سيل مردم همراه مالك، وارد، دارالاماره شدند، و ماجرا را به ابو موسى (كه بر بالاى منبر سخن مىگفت و عمار با امام حسن (عليه السلام) در حال اعتراض شديد، به او بودند) گزارش دادند.
ابو موسى از منبر پايين آمد و به سوى دارالاماره حركت كرد، هنگامى كه وارد ساختمان شد، مالك اشتر بر سر او فرياد كشيد و گفت:
اخراج من قصر نالا ام لك، اخرج اللَّه نفسك فواللَّه انك لمن المنافقين قديما.
اى مادر مرده! از ساختمان فرماندارى بيرون برو، خدا جانت را بگيرد! سوگند به خدا! تو از قديم از منافقان بودى!
ابوموسى كه سخت ترسيده بود، به مالك اشتر گفت:
امشب را به من مهلت بده
مالك اشتر به شرط اينكه او از ساختمان فرماندارى بيرون برود، به او مهلت داد.
ابو موسى از ساختمان خارج شد. مردم از هر سو آمدند تا اموال ابو موسى را غارت كنند. مالك اشتر از آنها جلوگيرى كرد، و گفت: من او را از فرماندارى عزل كردم، و به او پناه دادهام.آنگاه مردم متفرق شدند.(47)
طبق نقل بعضى، مردم به غارت اموال ابو موسى پرداختند. مالك اشتر به ابو موسى گفت: اين همان مردمند كه آنها را گمراه مىكردى:ابو موسى به تضرع و التماس افتاد و يك شب مهلت خواست. (48)
مالك اشتر به مسجد آمد. مردم از هر سو ازدحام كرده و در مسجد اجتماع كردند، مالك سخنرانى مفصلى كرد، و مسايل را بيان نمود و مردم را براى جهاد با دشمنان بسيج كرد.
نه هزار نفر از مردم كوفه در ركاب امام حسن (عليه السلام) به سوى ذى قار حركت نمودند و در مسير راه نيز افرادى پيوستند.(49)
حضرت على (عليه السلام) در ذى قار به سپاه خود فرمود:
به زودى دوازده هزار و يك نفر از كوفه مىآيند و به شما مىپيوندند.
همان گونه كه امام خبر داده بود، واقع شد و سپاه كوفه در ركاب امام حسن (عليه السلام) در حالى كه عمار و مالك اشتر در پيشاپيش آنها بودند، با كمال شكوه به ذى قار رسيدند.
آنها را شمردند به همان تعداد (12001 نفر) بودند.
حضرت على (عليه السلام) با آغوش باز از آنها استقبال كرد و مقدم آنها را گرامى داشت، و براى آنها سخنرانى كرده، و براى جهاد آماده ساخت، و سپس به سوى بصره حركت نمودند.(50)
درگيرى از هر سو شروع شد، طرفين گروه گروه به همديگر حمله مىكردند. برق شمشيرها و پرتاب نيزهها، و رگبارها تيرها، و گردو غبار، همه جار را گرفته بود.
مالك اشتر در كنار امام على (عليه السلام)، چون شير ژيان به سپاه دشمن حمله مىكرد، در اين بحران شديد، ناگاه على (عليه السلام) به مالك فرمان داد كه جانب چپ لشگر دشمن حمله كن.
مالك اين فرمان را گرفت و به جانب چپ دشمن حمله كرد، و آنها را تار و مار كرده و در هم شكست.
به طورى كه جنگجويان جانب چپ دشمن ، گريختند و به اطراف شتر عايشه پناهنده شدند و در آنجا به جنگ ادامه دادند.(51)
امام على (عليه السلام) كه ناظر صحنه بود، اين بار جانب راست دشمن را در حال حمله شديد ديد، به مالك اشتر فرمود: به جانب راست دشمن حمله كن. مالك آن چنان به آن جانب حمله كرد كه فرمانده جانب راست دشمن، به نام هلال ابن وكيع به دست مالك كشته شد.(52)
عمرو بن يثربى از قهرمانان سپاه جمل بود، و به عنوان رييس دودمان ضبحه( كه بزرگترين گروه هواداران عايشه بود) ياد مىشد، و از طرف عثمان از صاحب منصبان بصره به شمار مىآمد.
او در جنگ جمل ، زمام شتر عايشه را در دست داشت، آن را به پسرش سپرد و به ميدان تاخت و مبارز طلبيد. علياء بن هند از سپاه على (عليه السلام) به جنگ او رفت.
طولى نكشيد كه به دست او كشته شد، بار ديگر مبارز طلبيد.
هند بن عمرو به جنگ او رفت، هند نيز به دست او كشته شد. بار ديگر مبارز طلبيد. زيد بن صوحان به جنگ او رفت، زيد و او را كشته شد، سپس بازگشت و مهار شتر عايشه را به دست گرفت، رد حالى كه عربده مىكشيد و رجز مىخواند.
بار ديگر مهار را رها كرد و به ميدان تاخت: به گفته بعضى عمار ياسر به جنگ او رفت و او را از پاى در آورد.
جمعى چنين نقل كردهاند: هنگامى كه عمرو بن يثربىمىخواست به سوى ميدان برود، به قوم خود گفت:
اى قوم! من چند نفر از ياران امام على (عليه السلام) را كشتهام، از اين رو آنها مرا مىكشند. من باكى ندارم كه بجنگم تا بيفتم؛ ولى شما دست از يارى عايشه برنداريد، كه مادر شما است
و يارى او دين است و رها كردن او موجب عقوق مىباشد.
هرگاه در دام افتادم، مرا نجات دهيد.
قوم گفتند: در ميان سپاه على (عليه السلام) از هيچ كس خوفى در مورد تو جز مالك اشترنيست.
عمرو گفت: آرى از او ترس دارم
آنگاه به ميدان تاخت، و مبارزه طلبيد.
در اين هنگام، مالك اشتر به ميدان او آمد، در حالى كه چنين رجز مىخواند:
انى اذا ما الحرب ابدت نابها
واغلقت يوم الوغاابوابها
و مزقت من حنق اثوابها
كنا قداماها ولا اذنابها
ليس العدو دوننا اصحابها
من هابها اليوم فلن اهابها
لا طعنها اخشى ولا ضرابها
من در آن هنگام كه جنگ ، نيش خود را نشان دهد، و در روز درگيرى، درهاى خود را ببندند، ( مرا در بن بست بگذارد) و از روى خشم، لباسهاى خود را پاره پاره نمايد، و در پيشاپيش جنگ خواهم بود، نه در دنباله آن. دشمنان در برابر ما داراى اين ويژگى نيستند، كسى كه امروز از جنگ ترسيد، فرياد و به جايى نمىرسد، من نه از آسيب و زخم جنگ مىترسم، و نه از ضربات پى در پى آن.
سپس مالك آنچنان بر عمرو بن يثربى حمله كرد، و به او ضربه زد كه او از پشت اسب بر زمين غلتيد.
گردانى از دودمان ازد اطراف او را گرفتند، تا او را از معركه بيرون ببرند، او كه بدن سنگين داشت و زخمى عميق برداشته بود ، نتوانست از ميدان بگريزد. در اين هنگام عبدالرحمن طود (يكى از سپاهيان على (عليه السلام)) به او رسيد و يك ضربت ديگر به او زد و بار ديگر به زمين افتاد. در اين وقت تمردى از قبيله سدوس ( از سربازان سپاه على (عليه السلام) ) برجهيد و پاى او را گرفت و كشان كشان به نزد امير مومنان على (عليه السلام) آورد.
عمرو ناله كرد و از على (عليه السلام) التماس نمود كه مرا ببخش، زيرا شنيده شده كه فرمودهاى به زخميان حمله نكنيد.
حضرت على (عليه السلام) او را بخشيد، و او به سوى قوم خود بازگشت و در بستر مرگ افتاد، و بر اثر آن ضربه مالك اشتر از دنيا رفت.
هنگامى كه در بستر مرگ قرار گرفت ؛ قوم او پرسيدند:
تو را چه كسى كشت؟( خون تو بر گردن كيست؟) پاسخ داد: آنگاه كه با مالك اشتر روبرو شدم، با اينكه سالم و شاد بودم او را ده برابر خود نگريستم، و هنگامى كه عبدالرحمن بن طود به من ضربه زد، با اينكه زخمى بودم، خود را ده برابر او يافتم.سرانجام ضعيفترين مردم مرا به اسارت گرفت و كشانكشان نزد على (عليه السلام) برد. بنابراين هماورد من مالك اشتر بود (خون من بر گردن اوست).(53)
دختر عمرو بن يثربى، اشعارى در مرثيه پدرش سرود و خواند، كه دو بيعت از آن اشعار اين بود: