![]() | مالك اشتر - محمد محمدى اشتهاردى رحمه الله علیه | ![]() |
لو غير الاشتر ناله لندبته
و بكيته مادام هضب ابان
لكنه من لا يعاب بقتله
اسد الاسود و فارس الفرسان
اگر غير از مالك اشتر، پدرم را كشته بود، براى او مادام قله كوه آبان باقى است ناله و گريه مىكردم؛(54)
ولى كشته شدن به دست مالك اشتر كه شيرشيران و يكه سوار جنگاوران سواركار است، عار و ننگ نيست.(55)
به اين ترتيب دختر عمرو با افتخار به قاتل پدرش خوارى قتل پدر را جبران مىنمود.
پس از كشته شدن عمرو بن يثربى به دست مالك اشتر ، رزمجويان دشمن در اطراف شتر، از هر سو چشم به شتر دوخته بود، تا به آن آسيب نرسد، و براى گرفتن و نگهدارى زمام شتر، اجتماع و ازدحام مىنمودند، در اين بين، پيرى به ميدان آمد و رجز خواند... و مبارز طلبيد. مالك اشتر به سوى او پريد و بر فرق سرش شمشير زد، او همانجا افتاد و كشته شد. بعد از او ابن جفير ازدى به ميدان تاخت و مبارز طلبيد. مالك اشتر به ميدان او رفت و او را نيز كشت. سپس عمير غنوى، و بعد از او عبداللَّه بن عتابو بعد از او جناب بن عمرو راسبى، پياپى به ميدان تاختند. مالك اشتر همه آنها را يكى پس از ديگرى كشت، و به اين ترتيب قهرمانان دشمن، پياپى با شمشير آبدار و بران مالك به هلاكت مىرسيدند. (56)
پس از آنها، محمد پسر طلحه به پيش آمد و زمام شتر عايشه را به دست گرفته و آن را بوسيد. عايشه پرسيد: تو كيستى؟
او گفت: من محمد بن طلحه هستم. اى مادرم به من فرمان مىدهى كه اجزا سازم!
عايشه گفت: به تو امر مىكنم كه بهترين انسانها باشى.
آنگاه محمد زمام شتر را به ديگرى سپرد و به ميدان تاخت و مبارز طلبيد. معركربن حدير يكى از سربازان سپاه على (عليه السلام) به جنگ تو رفت، و به دست او كشته شد. محمد با غرور به طرف شتر بازگشت و مهار شتر را گرفت و بوسيد، سپس بار ديگر به ميدان تاخت و مبارز طلبيد. مالك اشتر چون شيرى كه از كمينگاه خود رها شود، به سوى او جهيد. طلحه ديد، مالك اشتر به جنگ پسرش آمده، خود را سريع نزد پسرش رسانيد و دستش را گرفت و به او گفت: ارجع يا بنى عن هذا الاسد الضارى پسرم! از اين شيرى كه دنبال شكار مىگردد، باز گرد.
محمد به سخن پدر اعتنا نكرد و به ميدان مالك اشتر رفت، وقتى كه خود را تحت سيطره نيزه مالك ديد،پا به فرار گذاشت، مالك او را دنبال كرد، تا به او رسيد و ضربهاى بر پشت او وارد ساخت، كه او بر اثر اين ضربه به صورت بر زمين افتاد، مالك به بالين او آمد تا گردنش را بزند، محمد التماس عفو كرد و گفت: اى مالك! تو را به ياد خدا مىآورم. سپس اين آيه را خواند:حاميم...
مالك اشتر از روى بزرگوارى ، از او (كه زخمى بود) گذشت، و او را بر مركبش سوار نمود و به سوى قومش فرستاد.
او بر اثر آن ضربه شديد، همان روز جان داد. مالك اشتر به پايگاه خود بازگشت و در اين مورد اين اشعار را خواند:
يذكرنى حاميم و الرمح شاجر
فهلا تلا حاميم قبل التقدم
هتكت له بالرمح جيب قميصه
فخر صريعا لليدين و للفم
على غير شىء غير ان ليس تابعا
عليا و من لا يتبع الحق يندم
او (محمد بن طلحه) مرا به ياد خدا انداخت در آن وقت كه نيزه با او به ستيز برخاسته بود، (و او را كوفته بود)
چرا او قبل از پيشدستى به ميدان آيه حاميم را تلاوت نكرد؟با ضربه نيزه، گريبان پيراهنش را پاره كردم ، و از جانب صورت و دستهايش نقش بر زمين شد.
اين ضربه به خاطر آن بود كه او در راه امام على (عليه السلام) گام بر نداشت، و كسى از حق پيروى نكرد، پشيمان مىشود. (57)
سپس به ميدان تاخت ، و در حالى كه در ميدان جولان مىداد چنين رجز مىخواند:
هذا على فى الد جى مصباح
نحن بذا فى فضله فصاح
اين على (عليه السلام) است كه چراغ تابان تاريكى است، و ما در پرتو نور و مقام او ، سخنور توانا هستيم.(58)
كعب بن سوره در مدينه مىزيست، عمر بن خطاب در عصر خلافش، او را در ماجرايى، هوشيار يافت. وقتى در بصره تقاضاى قاضى كردند، عمر او را قاضى بصره كرد.
او بعد از عمر، در زمان عثمان نيز قاضى بصره بود (احتمالا حدود بيست سال قبل سابقه قضاوت داشت.) اين شخص در ماجراى تصرف بصره، به آشوبگران پيوست و فتوا داد:
عايشه مادر شما مردم است. از او پيروى كنيد
اين عالم رسوا، در جنگ جمل، قرآنى را به گردنش آويزان كرده بود، و مردم را بر ضد على (عليه السلام) تحريك مىنمود. سه نفر (يا چهار نفر از برادرانش كه گول او را خورده بودند،) كشته شدند.
او در جنگ جمل، به ميدان تاخت و چنين رجز خواند:
يا معشر الناس عليكم امكم
فانها صلاتكم و صومكم
و الحرمه العظمى التى تعمكم
لا تفضحوا اليوم فداكم قومكم
اى گروه مردم! بر شما باد حمايت از مادرتان (عايشه) كه او نماز و روزه شما است. و مقام محترم عظيمى است كه در راس همه شما است: به اميد آنكه امروز رسوا نگرديد، قوم شما فداى شما باد.
مالك اشتر چون شير به دنبال اين شكار احمق رفت و او را به هلاكت رسانيد. بعد از جنگ ، هنگامى كه على (عليه السلام) در ميان جنازهها عبور مىكرد چشمش به جنازه كعب بن سور افتاد، فرمود:
اين شخص بود كه بر ضد ما به ميدان آمد. در گردنش قرآن را آويزان كرده بود و مىپنداشت مردم را به دستورات دعوت مىنمايد، با اين كه به محتواى قرآن، ناآگاه بود.
او بر اثر سركشى و لجاجت، بيچاره و بدبخت شد، او دعا مىكرد كه خدا مرا بكشد! خدا او را كشت. سپس حضرت دستور داد او را نشاندند، و به او خطاب كرد و فرمود: اى كعب! من وعده خدا را حق يافتم، آيا تو آنچه را پروردگارت به تو وعده داده بود حق يافتى؟ (59)
هنگامى كه در اواخر جنگ جمل، نشانههاى شكست دشمن آشكار شد، و بسيارى از آنها در اطراف شتر عايشه كشته شدند، هنوز شتر زنده بود و عايشه در درون هودج، طرفدارانش را به صبر و مقاومت دعوت مىكرد و عدهاى در اطراف شتر، از او حمايت مىكردند.
امير مومنان على (عليه السلام) در اين هنگام، دو سر لشگر سپاه خودت عمار ياسر و مالك اشتر را طلبيد، و به آنها فرمود: برويد و اين شترها را هلاك كنيد؛ زيرا تا اين شتر زنده است، آتش جنگ خاموش نمىگردد، به خاطر آن كه دشمنان، آن را قبله خود قرار دادهاند.
عمار و مالك اشتر با دو نفر از جوان از طايفه مراد به سوى به سوى شتر حمله كردند، حملهها و ضربات آنها موجب شد كه شتر به زمين افتاد، در حالى كه زوزه مىكشيد، در اين هنگام سربازان دشمن كه در اطراف شتر بودند، فرار كردند. امير مومنان (عليه السلام) دستور داد هودج را از شتر جدا كردند، و به محمدبن ابوبكر فرمود:عهد درا سرپرستى خواهرت باش. محمد او را به خانه عبداللَّه بن خلف خزاعى برد. (60)
عبداللَّه بن زبير( خواهرزاده عايشه كه مادرش اسماء نام داشت) از شجاعان لشگر عايشه بود.
در سومين روز جنگ، نخستين كسى كه به ميدان تاخت و مبارز طلبيد، عبداللَّه بن زبير بود مالك اشتر به سوى او شتافت، عايشه پرسيد:چه كسى به ميدان عبداللَّه خواهر زادهام آمده؟ گفتند: مالك اشتر.عايشه گفت:
واثكل اسماء!
واى بر خواهرم اسما مادر عبداللَّه!(بيچاره اسماء كه بى فرزند شد!)(61)
مالك و عبداللَّه به همديگر حمله كردند و همديگر را مجروح نمودند و سپس گلاويز شدند، مالك عبداللَّه را بر زمين كوبيد و بر سينهاش نشست.
دو گروه به جنب وجودش افتادند، سپاه على (عليه السلام) مىخواست مالك را كمك كند، و سپاه جمل مىخواست عبداللَّه را نجات دهد: سه روز بعد مالك اشتر غذا نخورده بود و عادت او در جنگ در اين بود كه غذا نمىخورد . از سوى ديگر مالك، پيرى بود كه با جوانى شجاع گلاويز شده بود.
عبداللَّه ( كه مىديد از چنگ مالك نمىتوان رها شد.)فرياد زد: اقتلونى و مالكا من و مالك را با هم بكشيد.
سرانجام عبداللَّه در حالى كه سخت زخمى شده بود، از چنگ مالك گريخت.(62)
بعدها عبداللَّه بن زبير نقل كرد: من با مالك اشتر در جنگ جمل درگير شدم. هنوز يك ضربه به او نزده بودم، او شش يا هفت ضربه به من زد. سپس پاى مرا گرفت و مرا در گودال انداخت.
زهير بن قيس مىگويد: در حمام با عبداللَّه بن زبير ملاقات كردم. در ناحيه سرش، جاى گودى ضربتى را ديديم كه اگر شيشه روغن را در ميان آن مىنهادم، در آن قرار مىگفت: او به من گفت: آيا مىدانى اين ضربت را چه كسى به من زد؟
گفتم:نه
گفت: پسر عمويت مالك اشتر، اين ضربت را ( در جنگ جمل) بر من وارد ساخت.
روايت شده: پس از پايان جنگ، عمار ياسر و مالك اشتر به دستور حضرت على (عليه السلام) نزد عايشه آمدند تا او را روانه مدينه كنند، عايشه به عمار گفت: همراه تو كيست؟
عمار جواب داد: مالك اشتر است
عايشه گفت: اى مالك! آيا تو خواهر زادهام عبداللَّه را بر زمين زدى؟
مالك جواب داد آرى، اگر گرسنگى سه روز من نبود، امت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) را از دست او را راحت مىكردم.
عايشه گفت: ريختن خون مسلمان جايز نيست؛ مگر در يكى از سه مورد:
1- كفر بعد از ايمان 2- زناى محصنه ( زناى كسى كه همسر دارد) 3- قتل بدون مجوز. تو به خاطر كداميك از اين سه مورد، مىخواستى او را بكشى؟
مالك جواب داد: من به خاطر بعضى از اين سه مورد (كفر بعد از ايمان و قتل) با او جنگيدم. سوگند به خدا قبل از اين واقعه، شمشيرم در او كارگر نشد و به من خيانت، با اين شمشير همدم نشوم!
مالك اشتر اين ماجرا پر حادثه را با اشعار ناب خود چنين تبيين مىكند: