![]() | مالك اشتر - محمد محمدى اشتهاردى رحمه الله علیه | ![]() |
اعاتش لولا كنت طاويا
ثلاثا لا لغيت ابن اختك هالكا!
غذاه ينادى و الرجال تحوزه
باضعف صوت: اقتلونى و مالكا
فنجاه منى شبعه و شبابه
وانى شيخ لم اكن متماسكا
وقالت على اى الخصال صدعته
بقتل اتى ام رده لا ابالكا
ام المحصن الزانى الذى حل قتله
فقلت لها لابد من بعض ذالكا
اى عايشه، اگر گرسنگى سه روز من نبود، پسر خواهرت را را هلاك شده مىيافتى.
آن روز صبح كه مردها او را احاطه كرده بودند، با صداى ناتوان فرياد مىزند: من و مالك را با هم بكشيد.
سيرى و جوانى او، او را از دست من نجات داد، با توجه به اين كه من در سنى از پيرى او هستم كه ( بر اثر پيرى) نمىتوانم خود را نگهدارم.
عايشه گفت اى پدر مرده! به خاطر كدام گناه، او عبداللَّه را بر زمين افكندى، آيا او كسى را كشته بود، يا مرتد شده بود؟
يا زناى محصنه انجام داده بود؟ تا كشتن او روا باشد.در پاسخ او گفتم: به خاطر بعضى از اين امور (ارتداد و كفر بعد از ايمان) با او جنگيدم.(63)
پس از پايان جنگ جمل، مالك اشتر همراه امير مومنان على (عليه السلام) چند روز در بصره ماندند و سپس با هم به كوفه آمدند، در آنجا حضرت على (عليه السلام) مالك اشتر را به سوى شهرهايى كه از جانب حكومت معاويه، آسيبپذير بود، فرستاد تا از نزديك در مورد كنترل و نگهبانى آنها، نظارت كند؛ مانند: موصل، نصيبين، دارا، سنجار، هيت عانات و قسمتهايى از جزيره و...
قبلا معاويه شهرهاى: رقه رها و قرقيسا را تصرف كرده بود و ضحاك بن قيس فهرى را فرمانرواى آن شهرها نموده بود.
هنگامى كه ضحاك از حركت مالك اشتر با سپاهش، باخبر شد، شديدا ترسيد، براى مردم رقه( كه اكثر مردم آن طرفدار عثمان بودند) پيام داد و از آنها كمك خواست.
آنها سپاه مجهزى به فرماندهى سماك به سوى مرج مرينا،(كه بين حران و رقه قرار داشت ) حركت كردند، و در آنجا آماده مقابله با سپاه مالك اشتر شدند. طولى نكشيد كه سپاه مالك اشتر فرا رسيد، و در همانجا جنگ شديدى در گرفت. هنگامى كه شب شد، ضحاك ( كه توان مقابله نداشت )، از تاريكى شب استفاده كرده و همراه سپاهش به شهر حران گريخت و در آنجا در ميان قلعه حران متحصن شدند.
صبح آن شب، وقتى كه مالك اشتر چنين يافت، با سپاه خود، سپاه ضحاك را تعقيب نمود تا به شهر حران رسيد و آن شهر را در محاصره را تنگتر نمود، تا بر دشمن پيروز گرديد.
معاويه از ماجرا آگاه شد و سپاه عظيمى را به فرماندهى عبدالرحمن بن خالد براى پشتيبانى از ضحاك فرستاد.
مالك اشتر از آنجا حركت كرد، و از دو شهر رقهو قرقيسا، كمك خواست، آنها كمك نكردند. سرانجام با سپاه خود، به شهر موصل وارد گرديد، و در آنجا مدتى با سپاه ضحاك به جنگ پرداخت ، و ضربات سنگينى بر سپاه ضحاك، وارد ساخت. (64)
كارشكنى و استبدادطلبى معاويه در برابر امير مومنان على (عليه السلام) و تجاوز او در شهرها، موجب شد كه امير مومنان (عليه السلام) تصميم گرفت كه مردم را بر ضد معاويه بسيج كند. به دنبال اين تصميم، ماجراى جنگ طولانى صفين رخ داد كه از پنجم شوال سال 36 آغاز شد، در اين جنگ خونين و پيامدهايش كه حدود 18 ماه كشيد، صدوده هزار كشته شدند، كه بيست هزار نفر آن از سپاه على (عليه السلام) بودند. بعضى، تعداد، كشتهها را تا سيصد هزار نفر نوشتهاند.(65)
مالك اشتر در اين جنگ يگانه سردار شجاع، و قهرمان قهرمانان سپاه امير (عليه السلام) بود. حضرت على (عليه السلام) كه در پشت، پرده، عظمت و وسعت ويرانىهاى اين جنگ را مىديد ، نامههاى فراوانى براى معاويه نوشت.(66) تا بلكه آتش جنگ را خاموش كند؛ ولى معاويه به لجاجت خود ادامه داد و حاضر نشد تحت لواى على (عليه السلام) در آيد، او در ديار شام دو از خلافت مىزند و به تجاوزات خود ادامه مىداد، و به عنوان مطالبه خود عثمان، مردم را تحريك مىكرد، و على (عليه السلام) را قاتل عثمان ، معرفى مىنمود.(67)
معاويه در يكى از نامههايش با كمال خون گستاخى براى على (عليه السلام) چنين نوشت:
... سوگند به خدا! تيرى به سوى تو پرتاب كنم كه نه آب آن را بنشاند و نه باد آن را دفع كند. وقتى به هدف برسد، آن را سوراخ و شعله ور سازد، فريب سپاه خود را نخور و براى نبرد آماده باش...
امير مومنان (عليه السلام) پاسخ نامه معاويه را داد. و در آغاز آن نوشت:
اين نامه از على برادر رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) و پسر عمو و وصى و غسل دهند و كفن كننده؛ او ، و اداء كننده دين او و شوهر دختر و پدر فرزندان (حسن و حسين) او به معاويه ابى سفيان اما بعد: من آن شخصم كه خويشان تو را در روز بدر به خاك هلاكت افكندم ، و عمو و دايى و جد تو را كشتم ، همان شمشير ، هم اكنون در دست من است و آن شمشير با قوت قلب و نيروى بدن و يارى خداوند همان گونه است كه رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) به من داده است، نيكو بينديش، شيطان بر تو چيره شده و به زودى به كيفر اعمالت خواهى رسيد...
آنگاه امام ، يكى از ياران شجاع خود به نام طرماح بن عدى را به حضور طلبيد و نامه را به او داد و او را روانه شام كرد.
طرماح شخصى بود توانمند، بلند بالا و سخنور و پر صلابت بود، هنگامى كه وارد شام شد و كنار قصر معاويه رسيد، و خواست از در وارد گردد، دربان از او پرسيد: از كجا مىآيى و كه را مىخواهى؟! او در جواب گفت: نخست اصحاب امير و سپس خود امير را...
سرانجام او را نزد معاويه بردند. معاويه نامه على (عليه السلام) را از او گرفت و خواند و به كاتب خود گفت: پاسخ نامه را چنين بنويس: ... لشگرى از شام به سوى تو بفرستم كه اول آن به كوفه برسد و هنوز دنباله آن از ساحل درياى شام قطع نشود. سپاه بيكرانى كه اگر با هزار شتر، ارزان باشد، به مقدار هر ارزانى هزار جنگجو بفرستم...
طرماح، ديگر نتوانست اين سخنان درشت و اشتلمهاى معاويه را تحمل كند، به معاويه رو كرد و گفت:
آيا مرغابى را از آب مىترسانى
فدع اوعيد فما و عيدك ضائرى
اطنين اجنحه الذباب يضير
از تهديدات خود دست بردار اين درشتگويىهاى تو ضررى به من نمىرساند آيا صداى پرهاى پشهها ضرر مىرسانند؟!
آنگاه طرماح به ياد مالك اشتر افتاد و به معاويه گفت:
واللَّه لاميرالمومنين على بن ابيطالب لديكا على الصوت، عظيم المنقار، يلتقطه الجيش بخيشومه و يصرفه الى قانصته و يحطه حوصلته
سوگند به خدا بر امير مومنان على (عليه السلام) خروس بلند آواز و بزرگ منقارى است كه لشگر تو را با بينى( با منقارش) بر مىچيند، و به سنگدان خود رد مىكند و از آنجا در چينه دان خود جارى مىدهد.
معاويه گفت: سوگند به خدا راست مىگويى! آن خروس، مالك اشتر است.
طرماح جواب نامه را از معاويه گرفت و به سوى كوفه بازگشت.
معاويه به اصحاب خود رو كرد و گفت: اگر من همه اموالم را به شما بدهم، تا يك دهم كارى را كه اين مرد (طرماح) براى امام (عليه السلام) انجام داد، انجام دهيد، توان آن را نداريد.
عمو و عاص گفت: اگر تو همانند على (عليه السلام) در پيشگاه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) مقام داشتى، ما زيادتر از آن مرد به تو خدمت مىكرديم.
معاويه كه اين سخن بسيار ناراحت شده بود ، به عمر و عاص گفت:خدا دهانت را بشكند! سوگند به خدا اين سخن تو، براى من سختتر از سخنان آن اعرابى است.(68)
در اينجا از صدها نمونه ايثار، شجاعت، معرفت، سخنرانى و سياست مالك اشتر در جنگ صفين و دنباله آن به دوازده نمونه زير توجه كنيد:
سپاهيان حضرت على (عليه السلام) در ركاب آن حضرت، براى سركوبى سپاه معاويه به سوى جبهه صفين حركت كردند، آنها از راه مدائن و انبار به حركت خود ادامه دادند تا به آبادى رقه كه شهركى در كنار رود فرات بود رسيدند.
اگر در آنجا پلى روى فرات مىبود، فاصله مسير راه به سوى صفين ، براى سپاه على (عليه السلام) نزديك مىگرديد.
حضرت على (عليه السلام) از مردم رقه خواست تا كشتيهاى خود را به هم پيوست دهند و با آن كشتيها، پلى روى رود فرات درست كنند؛ ولى مردم رقه از فرمان على (عليه السلام) اطاعت ننمودند، مالك اشتر به ميان آنها رفت و سوگند و ياد كرد كه اگر كشتيهاى خود را براى ايجاد پل نياوريد، با شمشير به شما حمله مىكنم، و اموالتان را محاصره مىكنم، و اموالتان را مصادره مىنمايم.
مردم رقه بين خود به گفتگو نشستند و گفتند: اگر مالك اشتر سوگند ياد كند، هرگز تخلف نمىنمايد، از اين رو از دستور على (عليه السلام) اطاعت نموده و با كشتيهاى خود پلى درست نمودند و سپاه على (عليه السلام) را از روى آن پل گذشت.(69)
پس از عبور سپاه على (عليه السلام) از روى پل رقه ، على (عليه السلام) دوازده هزار نفر از آنها را در دو سپاه به فرماندهى زيادبننضر و شريح بن هانى جلوتر به پيش فرستاد، آنها حركت كردند و در سرزمين سورالروم با سپاه انبوه معاويه روبرو شدند، زياد و شريح،ابولاعور اسملى.
فرمانده سپاه معاويه را به طرف معاويه فراخواند فراخواند، آنها نيز اين پيشنهاد را در كردند.
زياد و شريح، تمام ماجرا را در ضمن نامهاى براى على (عليه السلام) نوشتند، نامه به دست على (عليه السلام) رسيد، حضرت على (عليه السلام) مالك اشتر را به حضور طلبيد و به او چنين فرمود:
زياد و شريح براى من نامه نوشتهاند كه در سورالرام در برابر سپاه دشمن قرار گرفتهاند و كمك مىخواهند، تو را به سوى آنها مىفرستم، و تو را فرمانده كل قوا بر همه آنها قرار دادم.زياد بن نضر را فرمانده جانب راست لشگر، و شريح را فرمانده جانب چپ لشگرت قرار بده، و خود در قلب لشگر جاى بگير، و حتما آغاز به جنگ نكن، حجت و عذا را بر دشمن تمام كن ، وقتى ناچار شدى، به دشمن حمله كن، به دشمن نزديك مباش كه آتش جنگ شعله ور شود، و چندان دو مباش كه گمان كنند، ترسيدى ، تا من به سوى شما بيايم.(70)
سپس حضرت على (عليه السلام) نامهاى براى شريح و زياد نوشت، كه در آن نامه چنين آمده بود:
مالك اشتر را بر شما دو نفر و به آنان كه تحت فرمان شما هستند، امير ساختم، گوش به فرمانش دهيد و مطيع او باشيد.
و اجعلاه درعا و مجنا فانه ممن لا يحاف و هنه ولا سقطه و لا بطوه عما الاسراع اليه احزام، و لا اسراعه الى ما البطوعنه امثل
مالك اشتر را زره و سپر خود قرار دهيد؛ زيرا ترس سستى و لغزش در او نيست ، در موردى كه سرعت لازم است، كندى نكنيد و در آنجا كه كندى بهتر است ، شتاب ننمايد.
مالك اشتر با سه هزار نفر از سپاه، حركت كرد، نامه به دست زياد و شريح رسيد، آنها از مالك اشتر، اطاعت كردند و همه در تحت فرمان او در آمدند، درگيريهاى پراكنده و جزيى بين سپاه عراق با سپاه شام رخ داد مالك اشتر چندين بار براى ابو لاعور اسملى فرمانده دشمن پيام فرستاد، تا براى مبارزه به ميدان آيد، ابو لاعور پس از مدتى سكوت، از مالك اشتر به خاطر شركت در قتل عثمان، انتقاد كرد، و در پايان گفت: نيازى نيست كه من به ميدان مالك اشتر بيايم.(72)
مالك اشتر گفت: ابو الاعور بر جان خود ترسيد و معلوم شد كه آن همه نعرهها و فريادها كه مىكشيد، چيزى جز گزاف نبود.
سپس آن روز تا غروب، بين دو سپاه جنگ سختى در گرفت، سرانجام سپاه عقب نشينى كرد، هنگامى كه ابولاعور نزد معاويه آمد، معاويه چگونگى سپاه على (عليه السلام) را از او پرسيد، او در پاسخ: اين جماعت (سپاهعلى) شيران صفدرند، آنها را كوچك نگير جنگ با آنها خيلى بايد وسيعتر و سازمان يافتهتر، صورت گيرد.(73)
هنگامى كه سپاه حضرت على (عليه السلام) به سرزمين صفين رسيدند، در يافتند كه سپاه معاويه به فرماندهى ابوالاعور اسملى، شريعه فرات را در تصرف گرفتهاند.
معاويه اعلام كرد: سوگند به خدا! اين نخستين پيروزى است . خداوند مرا و ابوسفيان (پدرم را) را از آب ننوشاند، اگر بگذارم سپاه عراق از اين آب بنوشند تا آن هنگام كه همه سپاه عراق در اينجا تشنه بميرند.(74)
تشنگى بر سپاه على (عليه السلام) چيره شد. امام على (عليه السلام) خطبه غرا و پرشورى خواند، و به سپاه خود براى گرفتن آب، فرمان حمله داد، در فرازى از اين خطبه چنين آمده:
رووا السيوف من الدماء ترووا من الماء فالموت فى حياتكم مقهورين، و الحياه فى موتكم قاهرين