previos pageمالك اشتر - محمد محمدى اشتهاردى‏ رحمه الله علیهnext page


شمشيرها را از خون (آن جباران سنگدل) سيراب سازيد؛ تا از آب سيراب شويد. مرگ در زندگى توام با شكست شما است، و زندگى در مرگ پيروزمندانه است.(75)

فرماندهان بزرگ سپاه على (عليه السلام) يعنى؛ مالك اشتر،. اشعث بن قيس، كدام با چهر هزار نفر ، همدست شدند و با صف آرايى و آماده باش، حمله سراسرى كردند. در اين حمله، شجاعان، تراز اول سپاه شام مانند: صالح بن فيروز، مالك بن ادهم، رياح بن عتيك، اجلح بن منصور، ابراهيم بن وضاح، زامل بن عبيد و محمد بن روضه به دست مالك اشتر كشته شدند.

صعصمه بن صوحان مى‏گويد: مالك اشتر به پيش آمد و با شمشير بران خود همه سپاه شام را كوبيد تا خود را به آب رسانيد و شريعه آب را در تصرف خود قرار داد.(76)

از گفتنى‏ها اينكه: مالك اشتر، يكى از بستگان خود به نام حارث بن همام نخعى را به حضور طلبيد و پرچم خود را به دست او داد و با او گفت: اى حارث! اگر نمى‏دانستم كه تو در برابر مرگ، مقاومت و استقامت مى‏كنى، پرچم را از تو مى‏گرفتم، و اين افتخار را به تو نمى‏دادم؟

حارث گفت: اى مالك! تو را با پيروزى خود شاد خواهم كرد، يا با كام مرگ مى‏روم.

مالك سر حارث را بوسيد و گفت: سر اين مرد، امروز چيزى جز خير و پيروزى به دنبال نخواهد آورد.

سپس مالك اشتر، خطاب به سپاه خود فرياد زد:

جانم به فداى شما! محكم و استوار ، با كمال شدت و صلابت به پيش رويد، و با نيزه‏ها و شمشيرها، دشمن را سركوب كنيد، اگر شمشيرها خطا كردند، با چنگ و دندان، دشمن را تار و مار كنيد.... آنگاه خودش چون شير غران حمله كرد تو ياران او نيز حمله كردند... (77)

هنگامى كه شريعه فرات در اختيار سپاه حضرت على (عليه السلام) قرار گرفت، اصحاب على (عليه السلام) به آن حضرت عرض كردند: آب را بر سپاه شام ممنوع كن، همان گونه كه آنها ممنوع كردند.

امام على (عليه السلام) در پاسخ فرمود: نه هرگز، من كار جاهلان را انجام ندهم . آنان را به هدايت قرآن فرا مى‏خوانم. اگر پاسخ مثبت دادند، كه چه بهتر وگرنه، برندگى شمشير به خواست خدا، مار را كفايت مى‏كند.(78)

فرماندهى مالك اشتر، در اين پيروزى فراگير و بزرگ ، يكى از افتخارات بزرگ زندگى بالنده مالك اشتر است، كه مدال آن در تاريخ اسلام، همواره مى‏درخشد.

4- فرازهايى از خطبه‏هاى مالك اشتر در صفين‏

مالك اشتر در يكى از روزهاى جنگ صفين ، در حالى كه سوار بر اسب ادهم بود، در سرزمين قناصرين براى سپاه خود ، پس از حمد و ثناى الهى و درود بر محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) گفت:

...معنا ابن اعم نبينا و سيف من سيوف اللَّه، على بن ابيطالب، صلى مع رسول اللَّه لم يسبقه الى الصلاه ذكر حتى كان شيخا، لم تكن له صبوه ولا نبوه ولا هفوه ولا سقطه فقيه فى دين اللَّه تعالى، عالم بحدوداللَّه ذوى راى اصيل، و صبر جميل و عفاف قديم

اى مردم! پسر عموى پيامبرمان، شمشيرى از شمشيرهاى خدا؛ على پسر ابو طالب (عليه السلام) با ما است، او نخستين مردى كه با رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) نماز خواند و هيچ مردى در نماز با رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) از او پيشى نگرفت، تا اين كه بزرگ سال شد، در تمام عمر او بى تجربگى جوانى، كندى در كارها ، شتابزدگى و لغزش، و جود ندارد. او فقيه در؛ دين خداوند متعال ، و آگاه به حدود الهى و داراى راى ثابت و صبر نيكو و خويشتن دارى سابق دار است.

سپس روى به جمعيت كرد و گفت: تقوا پيشه كنيد!

تيز هوش و پر تلاش باشيد و بدانيد كه شما بر حق هستيد،

و سپاه دشمن بر باطل است. همانا شما با معاويه مى‏جنگيد و همراه شما حدود صد هزار نفر از جنگجويان بدر مى‏باشند. غير از آنان كه اصحاب محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) هستند.(79)، بيشتر پرچمهاى شما همان پرچمهاى رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) در جبهه‏ها است؛ ولى همراه معاويه، پرچمهاى مشركان عصر رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) وجود دارد.

فما يشك فى قتال هولاء الا ميت القلب...

در حقانيت جنگ با سپاه معاويه جز آن كسى كه قلب مرده دارد كسى شك نمى‏كند. شما در دو راه نيك قرار داريد: يا پيروزى؛ يا شهادت. خداوند ما و شما را از لغزشها حفظ كند، همانند حفظى كه در مورد افراد با تقوا و مطيع مى‏نمايد، و در اطاعت و تقوايش را به ما و شما الهام فرمايد. از درگاه خدا براى خودم و براى شما، طلب آمرزش مى‏كنم. (80)

او در فرازى از سخنان خود خطاب به مردم عراق چنين گفت:

شدوا فداء لكم عمى و خالى‏ء شده ترضون بهااللَّه و تعزون بها الدين، اذا انا حملت فاحملوا

عمو و داييم به فداى شما! آنچنان استوار و پا برجا باشيد كه خداوند را با استوارى خود، خشنود سازيد.

و دين را با ثابت قدمى خود عزت بدهيد، هرگاه ، من حمله كردم، شما نيز حمله كنيد.(81)

امام باقر (عليه السلام) حوادث جنگ صفين را بيان مى‏كرد و در حالى كه اشك مى‏ريخت، فرمود يك بار مالك اشتر كه سوار بر اسب به طرف سپاه عراق آمد. كلاه آهنين خود بر كوهه زين اسبش نهاد و خطاب به مردم چنين گفت:

اى گروه مومنان! صبر و مقاومت كنيد. تنور جنگ شعله ور شده و خورشيد از پشت پرده‏ها باز گشته، و درگيرى جنگ، بسيار سخت گشته و جنگجويان با هم گلاويز شده‏اند.

در اين هنگام مردى پرسيد: اين مرد كيست؟! اگر داراى نيت و اراده است؟

رفيق آن مرد به او گفت: مادرت به عذايت بنشيند!

چه نيتى بالاتر و بزرگتر از نيت اين مرد. او را مى‏نگرى كه در ميان خون شناور شده و در عين حال، جنگ در اين گرماى سوزان كه نفسها به حلقومها رسيده، او نه تنها خسته نكرده؛ بلكه نشاط و طراوت بخشيده است. او آنچنان سخن مى‏گويد، كه شنيدى، خدايا ما را بعد از او (مالك اشتر) باقى نگذار.(82)

و در فرازى از خطبه ديگر، خطاب به سپاه عراق گفت:

سپاه شام با شما نمى‏جنگند، مگر براى آنكه دين شما را نابود كنند، آنها مى‏خواهند سنت دين را بميرانند و بدعتها را زنده كنند، و شما را به گمراهى‏هاى عصر جاهليت باز گردانند، اى بندگان خدا! با خون پاك خود، در راه دينتان، ارواح خود را پاك و شاداب سازيد، پاداش در نزد خدا است، و بهشت در پيشگاه او است اى مردم، بدانيد كه فرار از جبهه جنگ، موجب ذلت و بيچارگى، و خوارى زنده و مرده و ننگ دنيا و آخرت است....(83)

5- خطبه مرد ناشناس و حمله او

روايت شده: مرد ناشناسى از سپاه عراق، سوار بر اسب و غرق در اسلحه به ميدان تاخت. در دستش نيزه بود و غير از چشمانش ديده نمى‏شد. او به سپاه عراق تشر مى‏زد و مى‏گفت: خدا شما را رحمت كند، صفهاى خود را منظم كنيد . هنگامى كه صفها منظم شدند و پرچمها برافراشته گشت، آن مرد به آنها رو كرد و پس از حمد و ثناى الهى، چنين گفت:

الحمدللَّه الذى جعل فيها ابن عم نبيه، اقدمهم هجره، واولهم اسلاما، سيف من سيوف اللَّه صبه اللَّه على اعدائه، فانظروا اذا حمى الوطيس، وثار القتام، وتكسرالمران، وجالب الخيل بالابطال، فلا اسمع الا غمغمه او همهمه فاتبعونى وكونوا فى اثرى:

حمد و سپاس، خداوندى را كه پسر عموى پيامبرش در ميان ما است. او كه در هجرت و پذيرش اسلام از همه پيشگامتر است. شمشيرى از شمشيرهاى خداست، كه خداوند آن را بر دشمنانش فرود آورده است.

توجه كنيد آن هنگام كه تنور جنگ داغ شد، و گرد و غبار ميدان جنگ برخاست، و نيزه‏ها شكسته شد، و مركبها با يكه سواران شجاع به جولان افتادند، و چيزى جز فريادهاى قهرمانان و همهمه‏ها را نشنيدم، از من پيروى كنيد و به دنبال من حركت نماييد.

آن مرد ناشناس پس از اين سخن، به دشمن حمله كرد و آنقدر با نيزه‏اش با آنها جنگيد كه نيزه‏اش شكست. سپس بازگشت. ناگاه مردم ديدند كه مرد ناشناس، مالك اشتر است.(84)

6 - شكست قسمتى از سپاه، و بازسازى فورى آن توسط مالك‏

در يكى از روزهاى جنگ، جانب راست سپاه امير مومنان على (عليه السلام)، توسط دشمن، درهم شكست و جمعى گريختند. حضرت على (عليه السلام) مالك اشتر را طلبيد، و با او در مورد بازسازى جانب راست سپاه، سخن گفت:

مالك اشتر بى درنگ به سوى فراريان و شكست خوردگان رفت و با سخنرانى آتشين و پرمحتواى خود، آنچنان آنها را آماده و بازسازى كرد هماندم به دشمن حمله كردند. حدود 800 نفر از دودمان مذحج، به مالك پيوستند، و با شهادت‏طلبى عجيبى به دشمن يورش بردند و صفوف دشمن را درهم شكستند، و در اين نبرد شديد، صدوهشتاد شهيد دادند.(85)

مالك اشتر خود را به جانب راست سپاه رسانيد، در آنجا با قهرمانان سپاه، به طور گروهى به دشمن حمله كردند، و همچنان راه را مى‏گشودند و به پيش مى‏رفتند.

در اين بين زياد بن نصر (يكى از شجاعان لشكر على (عليه السلام)) به پيش آمد و پرچم را به دست گرفت و همچنان با حمله‏هاى قهرمانانه به پيش مى‏رفت، تا بر اثر ضربات دشمن به زمين افتاد. مالك اشتر گفت: سوگند به خدا صبر جميل و كار بزرگ همين است،

سپس يزيدبن قيس ( يكى ديگر از از شجاعان لشگر على (عليه السلام) با حملات شديد خود را گشود و پرچم افتاده زيادبن نضر را به دست گرفت و برافراشت، و آنقدر جنگيد تا به زمين افتاد.

مالك اشتر گفت: سوگند به خدا! صبر و جميل و كار بزرگ همين است.

به اين ترتيب مالك در درون درگيرى، افراد سپاه خود را تحريص و تشويق مى‏كرد و از عقب نشينى و شكست، باز مى‏داشت، و با ظرف آبى كه در دست داشت، سپاه خود را مى‏زد و به هيجان در مى‏آورد و مى‏گفت:

الغمرات ثم ينجلينا.

پس از سختيها و رنجها، آسايش و پيروزى خواهد بود.

حارث بن جمهان كه از سپاهيان على (عليه السلام) بود، پس از فرار، خود را به جانب راست لشگر على (عليه السلام) رسانيد . ناگاه مالك اشتر كه بر اثر پوشش اسلحه ديده نمى‏شد،او را ديد و به او گفت: اى پسر جمهان! آيا مثل تو در چنين روزى از اين مكان ، تخلف مى‏كند؟!

حارث وقتى كه خوب به گوينده نگاه كرد، دريافت كه او مالك اشتر است، هماندم به مالك عرض كرد:

سوگند به خدا از تو جدا نگردم تا مرگ به سراغم آيد. (86)

7- خنثى شدن طرح معاويه در مورد فرماندهان لشگر على (عليه السلام)

در يكى از روزهاى جنگ، معاويه سران سپاه خود را احضار كرد: آنها عبارت بودند از:

1- سعيد بن قيس.

2- بسربن ارطاه.

3- عبداللَّه بن عمر.

4- عبدالرحمن بن خالد.

او به آنها گفت: وجود برجستگانى از سپاه على (عليه السلام) مرا بسيار غمگين نموده كه آنها عبارتند از:

1- سعيد بن قيس.

2- مالك اشتر.

3- هاشم مرقال.

4- عدى بن حاتم.

5- قيس بن سعد.

شما مى‏دانيد كه جنگ طول كشيد. اكنون نظر من اين است كه هر يك از ما پنج نفر، عهد دار كشتن يكى از آن سران سپاه على (عليه السلام) گرديم: انتخاب هر يك از شما براى قتل هر يك از آنها با من باشد.

حاضران گفتند: به انتخاب شما راضى شديم.

معاويه گفت: من فردا به جنگ سعيدبن قيس مى‏روم، و تو اى عمر و عاص به جنگ هاشم مرقال برو، و تو اى بسربن ارطاه، به جنگ قيس بن سعيد برو، و تو اى عبداللَّه! به جنگ مالك اشتر برو، و تو اى عبدالرحمن بن خالد به جنگ عدى بن حاتم برو.

مطابق اين طرح، بنا شد پنج روز پشت سر هم، هر روز يكى از آنها با سپاه خود به جنگ رقيب تعين شده بروند.هر كدام از آنها ماموريت خود را انجام دادند؛ ولى با شكست مفتضحانه بازگشتند.

در اينجا به مناسبت وضع اين كتاب، تنها به ذكر نبرد عبيداللَّه بن عمر با مالك اشتر، مى‏پردازيم:

عبيداللَّه بن عمر با سپاه بيكران شام به ميدان تاخت و رجز خواند و مالك اشتر را به مبارزه دعوت طلبيد.

مالك اشتر با سپاه خود به شام به فرماندهى عبيداللَّه آنچنان حمله كه سپاه شكست خورد و عقب نشينى نمود، و عبيداللَّه در حالى كه به دست مالك اشتر ضربه خورده بود بازگشت.

معاويه با شنيدن اين خبر، بسيار غمگين و سركوفته شد.(87)


previos pagenext page